اما بیشتر سازمانهای واقعا انقلابی چپ نیز علاقه ای به همکاری با یکدیگر نداشتند و کمابیش در چارچوب سازمان خود میاندیشیدند و تلاش در حفظ نیروهای خود داشتند. برخی اعلام انحلال کردند و به اعضا و هواداران خود سپردند که هر کس مسئول حفظ خود است و برخی شروع به انتقال به خارج کشور کردند. کلا در این دوران، سازمان های چپ بر خلاف دوران حزب توده، بسیار پراکنده بودند و بندرت در تاریخ این سه سال بعد از انقلاب دست به حرکت مشترکی زدند. گمانم مهمترین و بزرگترین حرکت مشترک همان راهپیمایی 11 اردیبهشت 58 کارگران بویزه در تهران بود. از طرف دیگر نفوذ مجموع سازمان های چپ در طبقه کارگر و زحمتکشان اگر نسبت به دو برابر شدن جمعیت ایران توجه کنیم، به هیچوجه قابل قیاس با حزب توده نبود.
وضع عمومی مردم نیز به هیچوجه شبیه زمان مشروطیت نبود. در آنزمان اشخاصی همچون شیخ فضل اله نوری، نفوذ چندانی در میان مردم نداشتند واز این رو در پی پیروزی مشروطه خواهان مجبور شدند به سفارت روسیه پناه برند؛ و حتی دو سید تهرانی طباطبایی و بهبهانی نیز بیشتر در موقعیتی شبیه کاشانی در سالهای پیش از کودتای 28 مرداد بودند، تا شبیه خمینی در سالهای 57 تا 60، یعنی رهبر عمومی مردم نبوده، بلکه تنها رهبر بخشی از اقشار و طبقات بودند و تا حدودی توان تاثیر گذاری بر حوادث را داشتند.
اما در این زمان نه تنها خمینی رهبری صاحب نفوذ بود، بلکه برخی روحانیون دیگرهمچون منتظری، نیز صاحب نفوذ بوده و توان تاثیر گذاری بر حوادث را داشتند. و نه تنها ایران حکومت نیروهای راست مذهبی را بر خود تجربه میکرد، بلکه اینک جنبش های منطقه نیز بسیار بیشتر از آنکه از چپ و یا ملی - لیبرالها تاثیر بگیرد، تحت نفوذ جریانهای مذهبی- اسلامی در میآمد. انگار دور اینها، تازه آغاز شده بود.
از سوی دیگر وضع آشفته و نا بسامان احزاب و گروه های سیاسی مخالف، وضع مردم را نیز آشفته کرده بود. طبقه کارگر متحد و یکپارچه نبود. وجود ده ها حزب و سازمان چپ،غیر چپ و مذهبی، این طبقه را تکه تکه کرده بود. وضع در جنبش های دهقانی و ملی نیز کمابیش همین گونه بود. آذربایجان، حزب خلق مسلمان شریعتمداری را تجربه کرده بود و کردستان نیز علیرغم مبارزات جانانه با نیروهای دولتی، از تضاد میان حزب دموکرات و کومله رنج میبرد. انقلاب در مجموع و علیرغم تک جوش های آن اینجا و آنجا، شکست خورده بود و بطور کلی شرایط شکست و عقب نشینی بود و نه پیشروی. و این گونه نبود که توده ها تمایل به پیشروی داشته و داوطلب آن باشند و تنها نیاز به نیرویی که جرقه را زند.
اتحادیه کمونیستها نیز سازمانی بسیار کوچک بود که اگر همه رهبری، اعضا و هودارانش را در سراسر ایران جمع میکرد بزحمت به هزار نفر میرسید. این سازمان، علیرغم این که برخی اعضا و هواداران آن کارگر بودند و برخی از آنها در حوادث آمل و یا پس از آن جان باختند، نفوذ چندانی در طبقه کارگر- و ما منظورمان نفوذ متمرکز است- ، حتی در یک استان و یا شهر نداشت. و حتی اگر دقیقتر بخواهیم بگوییم رهبری آن ایمان و اعتقادی به طبقه کارگر نداشتند. تشکیلات پیشمرگه های زحمتکشان در کردستان نیز علیرغم فعالیتهای ارزشمند آن ،سازمانی کوچک بود و به هیچوجه قابل قیاس با سازمان های ریشه داری هم چون کومله و حزب دموکرات نبود.
بنابراین اتحادیه کمونیستها در آستانه اقدام مسلحانه در گرفتن شهر آمل، نه سازمان کارگری داشت، نه سازمان زنان، و نه جوانان و از اینها مهمتر، نه سازمانی شبیه به سازمان افسران حزب توده. تشکیلاتی بود محدود و بسیار کوچک که برخی رهبران آن علیرغم برخی تجارب در گروه فلسطین و... عموما تجربه چندانی در پیشبرد مبارزه طبقاتی جاری نداشتند.
چنانچه ما مجموع دو اوضاع را با هم بسنجیم، آنگاه به توده ها حق خواهیم داد که حزب توده را منفور بدانند، اما به رهبران اتحادیه حق نخواهیم داد که چنانچه اتحادیه دست به چنان حرکتی نمیزد، توده ها، قضاوتی همچون قضاوتشان درباره حزب توده را در باره آن روا میدانستند.
- از یک جرقه حریق برمیخیزد
سومین تحلیل این بود: «از یک جرقه حریق بر میخیزد» . این جمله ای بود از مائو تسه دون به نقل از یک ضرب المثل چینی. مائو مقاله ای با همین عنوان در سال 1330 نوشت. هنگامی که این مقاله نگارش یافت 10 سال از مبارزه حزب کمونیست چین میگذشت. این حزب طی چندین سال متوالی، در میان طبقه کارگر چین کار سیاسی و سازمانی کرد و توانست سندیکاهای و اتحادیه های کارگری چین را سازمان دهد. بدنبال اشتباهات چن دوسیو رهبر این حزب در دنباله روی از گومیندان، شکست انقلاب در 1927، یورش گومیندان به حزب و جان باختن هزارها کمونیست انقلابی، حزب به روستاها، که جنبش عظیم دهقانی را تجربه میکرد، رفت و قیام های متعدد دهقانی را سازمان داد. در سال 1930 یعنی سال نگارش مقاله، حزب کمونیست، هسته های اولیه ارتش سرخ کارگران و دهقانان را سازمان داده بود و بحث در مورد تصرف قدرت به شکل سراسری یا ایجاد منطقه آزاد شده بود. دو جریان در حزب بودند. یکی به دنبال کپیه برداری از مدل انقلاب اکتبر بود و دیگری راه ایجاد حکومت سرخ در مناطق آزاد شده را تعقیب میکرد:
« نیروهای ذهنی انقلاب از شکست انقلاب 1927 به این طرف واقعا خیلی ضعیف شده اند. اگر قضاوت فقط بر اساسی بعضی پدیده ها مبتنی گردد، تعداد ناچیز نیروهاتی باقیماند طبعا میتوانست در رفقایی(آنهایی که با مسئله این طور برخورد میکردند ) تولید بدبینی نماید. اما اگر ما به ماهیت مسئله بنگریم مطلب بکلی عوض میشود. در اینجا این ضرب المثل قدیمی چین«از یک جرقه حریق برمیخیزد » کاملا مصداق میباید. به عبارت دیگر، نیروهای ما اگر چه اکنون ناچیزند، ولی بسرعت رشد و تکامل خواهند یافت. رشد این نیروها در شرایط فعلی چین، نه تنها امکان پذیر است بلکه حتی جبریست. این حقیقت در جنبش 30 مه 1925 و انقلاب بزرگی که بدنبال آن بوقوع پیوست، کاملا به اثبات رسیده است. در برخورد با اشیاء و پدیده ها ما باید به ماهیت آنها نظر بیفکنیم و ظاهر خارجی آنها را فقط به مثابه رهنمایی تلقی کنیم که راه مدخل را نشان میدهد و ما به محض آینکه از این مدخل عبور کردیم، باید به ماهیت مسئله دست یابیم. این یگانه اسلوب مطمئن و علمی است.» (مائو، از یک جرقه حریق بر میخیزد، منتخب آثار، جلد اول ص 178)
منظور از«از یک جرقه حریق بر میخیزد»، وجود جنینی حکومت های سرخ کارگران و دهقانان در در دل حکومت ارتجاعی دیکتاتورهای نظامی، یعنی در مناطق آزاد شده بود که میتوانست به مرور و طی سالها- نه در همان زمان- به رشد انقلاب در سراسر کشور یاری رساند، نه اقدام یک گروه کمونیستی 200 و یا سیصد نفره. این یکی بیشتر شبیه همان« موتور کوچک موتور بزرگ را به حرکت در میآورد» است تا از یک جرقه حریق بر میخیزد.
االبته «از یک جرقه حریق بر میخیزد»، اما به آن شرط که اولا آن جرقه، واقعا جرقه باشد؛ دوما هیزم فراوان، خشک و قابل اشتعال موجود باشد و سوما منتظر این نبود که این هیزم زود شعله ور گردد و نیاز به زمان برای شعله ور شدن آن در نظر گرفته شود و چهارما، جرقه به هیزم زده شود، یعنی بین جرقه و هیزم رابطه ای و اتصالی موجود باشد و نه اینکه جرقه در هوا زده شود!
4- نتایج
بدین ترتیب سازمانی کوچک که جمعی از فداکارترین و از جان گذشته ترین انقلابیون کمونیست ایران را در خود جای داده بود، رهبران، کادرها و اعضای خود را در حرکتی جدا از توده، به طور کامل به مسلخ برد و دست به یک خود کشی زد. مبارزین روشنفکر و کارگری که هر کدام توان رهبری مبارزات بزرگ توده ای را داشتند، و یا میتوانستند مبارزات نظامی بزرگی را رهبری کنند، در نبردی نابرابر که ناشی از تحلیلی بسیار نادرست بود، جان باختند- یادشان گرامی و خاطره شان پر دوام باد- و جمعی که بازماندند، پراکنده گشته و آسیب فراوان دیدند. تاثیر این حوادث به هیچ عنوان آنگونه نبود که گفتند:« از قربانی نهراس! بجای یکی صد نفر بر خواهد خاست.» خیر! نه تنها صد نفر بلند نشد، بلکه این نوع اشتباهات- و نه تنها از جانب اتحادیه کمونیستها، زیرا بقیه چپ انقلابی نیز بسیار پر اشتباه بود و بسی بدتر از اتحادیه عمل کرد- تاثیرات مخربی در بلند شدن عده معدودی نیز گذاشت.
بطور کلی نبود شناخت درست و منطقی از تجارب تاریخی، عدم تجزیه و تحلیل دقیق و ریز آنها، فقدان بررسی و ارزیابی انتقادی در مقایسه تجارب تاریخی با وضع کنونی، عدم پشتوانه و توانایی تئوریک- سیاسی همه جانبه برای چنین تجزیه و تحلیلهایی، و به عوض آنها نگاه سرسری به تجارب تاریخی و کپیه برداری بچه گانه از آنها، عدم ارزیابی صحیح از وضع داخلی، منطقه ای و جهانی نیروهای دشمن و پشتیبانان او، فقدان ارزیابی صحیح از وضع طبقه کارگر و توده ها، اینکه متمایل و داوطلب پیشروی هستند و یا خیر و بزور خواستن از آنها برای پیشروی کردن، کنار گذاشتن مشی توده ای و جدا شدن از تود ه ها، به عبارات نگاه کردن و آنها را از محتوای واقعی خود تهی کردن و بکار بردن آنها در هر شرایطی برای پشتیبان کردن آنها برای احساسات آنی به غلیان آمده، چنین بودند بطور خلاصه شرایط ذهنی رهبران اتحادیه در آستانه اقدام به تصرف شهر آمل. اینها بیشتر نشان از تمایلات خرده بورژوایی در رهبران اتحادیه بود تا تمایلات طبقه کارگر.
5- واکنش گروه های چپ به حرکت اتحادیه
لازم است که در اینجا اشاره ای هم به واکنش گروه ها و سازمان های چپ به این حرکت اتحادیه کمونیستها داشته باشیم. بسیاری از افراد و گروه های چپ در دل با این جریان همدردی کردند. برخی بدون تحلیل درست و همه جانبه و صرفا برای خالی نبودن عریضه، آن را واکنشی در برابر راست روی های گذشته خواندند و حرکتی جدا از توده خواندند، بدون آنکه خود حرکتی با توده کرده باشند و یا بخواهند انجام دهند. بسیاری نیز سر خود را زیر برف کردند و از این حادثه چیزی نگفتند. آنان به آن همچون اتفاقی بی اهمیت که از طرف گروهی بی اهمیت و در حاشیه به آن دست زده شده بود، نگریستند، در حالیکه خود در داخل جنبش طبقه کارگر و توده ها اهمیت چندانی نداشتند. بسیاری از این گونه افراد، اکنون کادرها، اعضا و هواداران حزب منحط کمونیست کارگری و دارو دسته های جورواجور حکمتیست هستند و در گوشه ای از این دنیا، به چرت زدن پس از بحث های بی خاصیت خود مشغولند.
6- اشاره ای به اینکه که چه میباید انجام میشد
انقلاب در سال 60 شکست خورد و لازمه شکست عقب نشینی است. نیروهای کمونیست و دموکرات باید با چشم باز شکست را میپذیرفتند، به عقب نشینی دست میزدند و به تحلیل همه جانبه آن میپرداختند.
علت شکست نه درهمان سالهای 57 تا 60، بلکه بسیار بیشتر، در سالهای پیش از آن نهفته بود. زمانیکه از یک سو، کل جنبش چپ با چریکهای فدایی خلق که مبارزات جدا از توده میکردند و حزب توده رویزیونیست و وابسته رقم میخورد که تقریبا بخش مهمی از کار در عرصه فرهنگی را بخود اختصاص داده بود. و از سوی دیگر نیروهای مذهبی که کار در بین توده ها را از طریق مساجد، تکایا، حسینه ها و... تعقیب میکردند. استبداد شاه در حالیکه کوچکترین اجازه ای به چپ برای فعالیت نمیداد این نیروهای مذهبی را تقریبا آزاد گذاشته بود. ولی کدام استبدادی به چپ انقلابی اجازه فعالیت میدهد که شاه دومی اش باشد.
همه اشکال، در استبداد شاه نهفته نبود. سازمانهای چپ ایران، اصلا تصوری از کار مخفی و نیمه علنی در شرایط استبداد نداشتند وگمان میکردند که اگر قرار است درون طبقه کارگر پایه بگیرند، باید حتما میدان وسیعی در اختیار اینان قرار داده شود تا بتوانند چنین کاری را انجام دهند.( نوع مضحک این نوع تمایل، حکمت است که میخواست همه چپ ها، شناسنامه شان را روی سینه شان بزنند و عکس شش در چهار بگیرند و بالای مقاله شان بزنند تا به مردم نشان دهند که کمونیستها مثل بقیه ابنا بشر هستند و خدای ناخواسته دم ندارند. درب کنگره حزبشان را نیز باز بگذارند تا هر تنابنده ای بتواند وارد شود و از این از ما بهتران، کسب فیض کند) این بود که یا منفعل بودند و یا به سراغ عملیات جدا از توده میرفتند. سازمان انقلابیون کمونیست و گروه پویا، یعنی دو سازمان که با پیوستن به یکدیگر سازمان اتحادیه کمونیستها را تشکیل دادند، نیز در سالهای 49 به بعد تشکیل شدند و تازه در صدد مبارزه تئوریک - سیاسی با دو خط راست حزب توده، و خط چپ روانه جدا از توده چریکی، بر آمدند. اما اینان نیز، بجای فرستادن برخی کادرها بداخل برای سازمان دادن کار مخفی و نیمه علنی، همانجا در خارج ماندند و زمانیکه به داخل آمدند مدتها تحت تاثیر شعار تبلیغاتی دیگر گروههای چپ، که اینان را بی عملان خارجه نشین میخواندند، قرار گرفتند.
بطور کلی، باید تلاش میشد ضمن یک مقاومت منطقی در کنار طبقه کارگر و زحمتکشان، گام به گام به عقب نشینی دست زده میشد. باید به حفاظت رهبران، کادرها و اعضا پرداخته میشد؛ افراد شناخته شده جابجا میشدند و روابط تشکیلاتی برای شرایط خفقان تغییر میکرد و اطلاعات افراد به حداقل ممکن میرسید. برخی باید به خارج انتقال داده میشدند و برای افراد داخل، مدارک جعلی درست میشد تا بتوانند در شرایط جدید در داخل زندگی کنند و نیز بکار انقلابی خود ادامه دهند. باید اجازه داده نمیشد که پیوند اعضایی که در کارخانه ها و کارگاه ها بزرگ کار میکردند با طبقه کارگر قطع شود. همچنین، به حفظ هسته ها کارخانه و کارگاه ها و اداره پرداخته شده و ادامه کاری آنها در شرایط خفقان تامین میشد. باید سازمان بودن سازمان، نه در خارج، بلکه در داخل حفظ میشد و میتوانست در شرایط خفقان و استبداد، نه تنها با اطلاعات جمهوری اسلامی دست و پنجه نرم کند، بلکه به کار ترویجی و تبلیغی پر حوصله و آرام در طبقه کارگر میپرداخت و در شرایط اعتصابها و شورشها توان رهبری آنها را بدست میآورد. ووو
اگر ما بطور میانگین، توان حفظ یک هسته انقلابی 50 نفره را از میان بهترین انقلابیون همه سازمانها - و حتی کمتر از آن را- در داخل میداشتیم و قربانی هایی را که طی کمتر از یک و یا دو سال دادیم طی 10 تا 15 سال میدادیم ، و اگر این هسته - علیرغم همه جان باختگانش - قادر به ادامه کاری تحت شرایط خفقان میشد، اگر این هسته موفق میشد حداقل رابطه را با طبقه کارگر و زحمتکشان تحت شرایط دشوار سالهای 60 تا 70 حفظ کند، آنگاه این هسته میتوانست نه تنها در همان سالهای 60 تا 70 که مبارزات متعددی بوسیله طبقه کارگر و زحمتکشان صورت گرفت ،تا حدودی نقش داشته باشد، بلکه به فراخور گسترش مبارزات در سالهای پس از 70 ، که تضادهای درون رژیم بیشتر شد و بویژه پس از سالهای 76 میتوانست نقش بسیار بیشتری داشته باشد. اگر ما توانسته بودیم این هسته انقلابی را حفظ کنیم، آنگاه ما در سالهای پس از 76 میتوانستیم نقش به مراتب غیر قابل قیاسی، با نقشی که چپ از سال 60 تا کنون ایفا کرده است، داشته باشیم و آماده دست زدن به کارهای بزرگتری شویم.
ف- هیرمند
دی ماه 89