امروز: جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۱
 
  پنل گروهها / امکانات
 
پارسا نيک جو: از فراخوان به تسليمْ تا نفی جنبش راهی نيست! PDF چاپ نامه الکترونیک

در نقد نوشته ای از رفيق فواد شمس

در آمد
رفيق فواد شمس در اسفند ماه سال 1387 يعنی زمانی که هنوز به وجود جنبش دانشجويی در ايران باور داشت، صف آرايی و پيکار دانشجويان را در آن شرايط، در نوشته ای با عنوان:«رقص مرگ در دانشگاه ها»اين گونه توصيف می کرد: « شرايط کنونی جنبش دانشجويی در ايران شبيه به چيزی مثل " رقص مرگ" است به ظاهر پرشکوه و زيبا و تحسين بر انگيز... اما اين ها همه يک "رقص مرگ" هرچند زيبا و شور انگيز بيش نيست و بسيار کوتاه و گذرا می نماياند.» رهنمود ايشان در آن شرايط - يعنی در هنگامه ی يورش اوباشان حزب الاهی و نيروهای سرکوبگر به دانشگاه ها- به دانشجويان فعال و مبارز اين گونه بود که : « دوستان عزيز فعال دانشجو! ماندن در ميان بدنه اجتماعی دانشگاه هر چند اگر لازم باشد اندکی سر خود را خم کنيم و اندکی سکوت کنيم به مراتب از "رقص مرگ" بهتر است. بگذاريد تابوت های شان را چال کنند، بگذاريد عربده های شان را بکشند، اما نگذاريد صدای چکمه های شان آهنگ شور انگيزی شود تا شما را به "رقص مرگ" وادارد.» در همان زمان من در يادداشتی انتقادی با عنوان: « بهای رقص زنده گی در دانشگاه»، در نقد تحليل و رهنمود ايشان نوشتم: « نوشته ی رفيق شمسْ آکنده از حس ارعاب و يأس است. چنين به نظر می رسد که نيروی سرکوب وی را مرعوب و خيل دانشجويان بی خيالی که در هنگامه ی پيکار دانشجويان انقلابي، فکر مدل لباس و مو هستند وی را مايوس کرده است. به باور من همين حس ارعاب و يأس سبب شده است که رفيق شمس، با بيانی شاعرانه به ارزيابی نهيليستی از پيکار دانشجويان برسد، و پيکار سياسی آنان را به رقص مرگ تشبيه کند. سرانجام نيز بر مبنای همين ارزيابی نهيليستي، به رهنمودی تسليم طلبانه رسيده و به دانشجويان رهنمود می دهد که بهتر است با خم کردن سر خود و سکوت پيشه کردن، بگذارند چماق داران و بسيجيان با خيال راحت دانشگاه را به قبرستان و چاله ميدان و پادگان تبديل کنند... من نمی دانم اگر دانشجويان به رهنمود رفيق شمس عمل کنند و بگذارند، دانشگاه را به گورستان و پادگان و چاله ميدان تبديل کنند، آن گاه چگونه می توان اميد داشت که آن دانشجويان در فضای پادگانی به مبارزه ای راديکال تن بسپارند. شايد در آن موقع نيز رفيق شمس از دانشجويان بخواهد که برای بقای خود بهتر است به مبارزه ای بی سر و صدا و آرام آرام اما نه راديکال بپردازند. رهنمود رفيق شمس ضامن بقای دانشجو، و عامل مرگ جنبش دانشجويی است.»
حال پس از گذشت سه سالْ رفيق فواد شمس در نوشته ای با عنوان « تبديل ۱۶ آذر به يکی از مناسک ملی � مذهبی» که در سايت اخبار روز و عصر نو منتشر شده و قابل دسترسی است؛ نوشته است: « در نگاه من مبارزه سياسی - اجتماعی يک امر طبقاتی است که در زندگی روزمره ما جريان دارد نه در مناسک های هر چند وقت يکبار! برای همين ۱۶ آذر تنها بهانه ای است برای من که به صراحت بگويم قائل به جنبشی به نام "جنبش دانشجويی" در ايران نيستم.» رفيق شمس در اين نوشته ی کوتاه خود به طرح سه مساله پرداخته است، نخست نقد آيينی و مناسکی کردن روز 16 آذر ، دوم نفی پديده ای به نام جنبش دانشجويی در ايران و به يک اعتبار در جهان. سوم نقد و افشای جوانانی که به بهانه ی 16 آذر برای يک ديگراس.ام اس ارسال می کنند، و کاسبکاران سياسی که به ذکر مصيبت پرداخته و برای جنگنده های امريکا چراغ می زنند.
1- نقد آيينی و مناسکی کردن 16 آذر
در ضرورت نفی و نقد هرگونه رويکرد و رهيافت مقدس مآبانه و تقدس بخشيدن به اشخاص، رويدادها ی تاريخی و اشيا، من نيز با وی هم آوا هستم؛ هم چنين با نقد و نفی هر گونه هنجار و رفتار مناسکی در گرامی داشت های آيينی خاطره ی شخصيت ها و رويدادهای تاريخی با ايشان هم نظرم. اما همين جا بايد سه نکته ی مهم را ياد آور شوم؛ نخست آن که نبايد به نام نفی و نقد رويکردهای مقدس مآبانه، از گرامی داشت ياد و خاطره ی شخصيت ها و رخدادهای انقلابي، که توانسته اند در پيوستار تاريخ سلطه و سرکوب حاکمان و فاتحان، انفجار و گسست ايجاد کنند غفلت ورزيد. دوم آن که نبايد از آماده شدن برای برگزاری جشن های مستقل و انقلابی که بيانگر گريز از تکرار و کوشش برای تحقق واقعه ای جديد است، غافل شد. به گفته ی اميد مهرگان درست است که اين جشن های انقلابی نيز هم چنان حامل و بيانگر حضور نوعی خاطره اند، اما نه خاطره ی چيزی که پيش تر رخ داده است، بل خاطره ی اميدی که تحقق نيافته و بايد از نو بازيافته شود. سوم آن که رويکرد و رهيافت مقدس مآبانه و تقدس بخشيدن به شخصيت ها و رويدادهای تاريخي، رويکرد و رهيافتی رايج و شايع در جامعه ی سرمايه داری است. مگر ما کمونيست ها که با درفش هيچ چيز مقدس نيست به ميدان آمديم، کمونيسم و مارکس و انگلس و لنين و استالين و مائو و تروتسکی و کارگر و پيکار طبقاتی و... را به امری مقدس تبديل نکرديم. آری تحت سيطره‌ ی نيروی بت واره‌ ی سرمايه، تار و پودِ مناسبات و هستی اجتماعي، بيش از پيش ازخود بيگانه و شيء واره می گردد. به همين سبب است که مارکس و انگلس در ايده ئولوژی آلمانی تاکيد می کنند که : «برای توليد و تحقق آگاهی کمونيستي، تغيير انسان ها در مقياسی توده ای ضروری است، تغييری که فقط در پروسه ی انقلاب ممکن و ميسر است. در نتيجه، انقلاب نه فقط بدان علت ضروری است که طبقه ی حاکم را نمی توان به گونه ای ديگر سرنگون ساخت، بل بدين علت نيز ضروری است که طبقه ی سرنگون کننده فقط در يک انقلاب می تواند خود را از همه ی کثافات جوامع طبقاتی پاک کند و فراخور ايجاد جامعه ی جديد گردد».
2- نفی جنبشی به نام جنبش دانشجويی در ايران و جهان
رفيق شمس برای اثبات مدعای خود، نفی جنبش دانشجويی در ايران، دو استدلال می آورد:
الف- ايشان می گويد: « به شخصه جنبش را شکل گرفته بر سر يک تضاد عمده می بينم. تضاد کار - سرمايه، تضاد جنسيتي، تضاد قوميتي، تضاد نسلی و سبک زندگی! در نتيجه جنبشی را دارای اصالت می دانم که حول يکی از اين تضاد ها شکل گرفته باشد. جنبش کارگرِي، جنبش زنان، جنبش رفع تبعيض قوميتي، جنبش جوانان و سبک زندگی!» در اين جا رفيق شمس با معيار قرار دادن تضاد عمده، و کشف پنج تضاد عمده در جامعه ی ايران، جواز وجود پنج جنبش اصيل را صادر می کند؛ و چون به زعم ايشان دانشجويان حول هيچ يک از اين پنج تضاد عمده شکل نگرفته اند، در نتيجه جنبشی به نام جنبش دانشجويان معنا ندارد! نخستين مشکل رفيق شمس به کارگيری معيار مبهم و نامفهوم تضاد عمده است. می گويم مفهوم تضاد عمده نامفهوم است، چرا که هنگامی که می گوييم تضاد عمده، نمی دانيم اين تضاد بر چه مبنايي، در چه مجموعه اي، در چه سطحی از انتزاع، در هنگام بررسی چه روندی و با نظر به چه گرايشی عمده پنداشته شده است. برای نمونه به زعم مدرنيست های ايرانی می توان گفت تضاد عمده ی جامعه ی ايران تضاد سنت و مدرنيته است؛ يا به زعم جمهوری خواهان، تضاد عمده، تضاد بين اقتدارگرايان و جمهوری خواهان است؛ و يا به زعم سکولارها، تضاد عمده، تضاد بين سکولارها و دين مداران است و ... دومين مشکل رفيق شمس به درک خطای ايشان از خود مفهوم تضاد عمده بر می گردد. می دانيم که تضاد عمده از مفاهيم ساخته و پرداخته ی مائو است، مائو در تعريف تضاد عمده می گويد: «هر گاه پروسه ای حاوی تضادهای متعددی باشد، يکی از آن ها ناگزير تضاد عمده خواهد بود که دارای نقش رهبری کننده و تعيين کننده است، در حالی که بقيه تضادها نقش درجه دو و تبعی خواهند داشت. لذا در مطالعه ی يک پروسه ی مرکب که حاوی دو يا چند تضاد است، بايد نهايت سعی در يافتن تضاد عمده شود. به مجردی که تضاد عمده معين شد، کليه مسائل را می توان به ساده گی حل کرد.» در واقع بر پايه ی چنين معياری بايد گفت در جامعه ی ايران تضاد عمده ای که حل آن سبب تغيير کيفی جامعه ی ايران می شود تضاد کار و سرمايه است، و ساير تضاد ها نقش درجه دو و تبعی دارند. سومين خطای رفيق شمس ناديده گرفتن منطق ويژه ی جنبش سياسی دانشجويان است. منطقی که ايشان پيش از اين با آن بخوبی آشنا بود و در سال 1386 در مصاحبه با نشريه ی شهروند با اتکا به آنْ منطق ويژه چنين می گفت: « دانشجويان خود را جزيی از مردم ايران می دانند و اعتقاد دارند که ديوارها و درهای آهنين دانشگاه نمی تواند آنان را از بدنه ی مردم ايران جدا کنند. دانشجويان حامل خواست های کارگران بودند. آنان خود را فرزندان طبقه ی کارگر می دانند. بيش از نيمی از دانشگاه ها را دختران دانشجو تشکيل می دهند که فرياد اعتراض به تبعيض جنسيتی حاکم بر جامعه را در دانشگاه فرياد می زنند. خواست آزادی های سياسی و اجتماعی از درون دانشگاه به سوی کليت جامعه فرياد زده می شود.» همان گونه که می بينيد در اين جا رفيق شمس به درستی بر مبنای منطق ويژه ی جنبش سياسی دانشجويان به تحليل می پردازد. به عبارت ديگر ايشان آن زمان می دانست که جنبش سياسی دانشجويان نه فقط به مثابه حامل مطالبات و عامل پيش برنده ی جنبش های عمومی تر عمل می کند؛ بل بسياری از مواقع پيشرو طرح اين مطالبات و عامل تعميق و بسط اين مطالبات هستند. مهم ترآن که در تاريخ پيکار سياسی- طبقاتی چند دهه ی اخير جامعه ی ايران، دانشگاه، دانشجو و جنبش سياسی دانشجويان نقش و جايگاه انکار ناپذيری داشته است. اين نقش و جايگاه به ويژه در سه دهه ی اخير، به رغم تمامی فراز و نشيب های اش، بسيار چشم گيرتر بوده است. در تمام اين سال ها دانشگاه يکی از سنگرهای پيشگام و پيشرو پيکار سياسی- طبقاتي، يکی از حوزه های کادر سازی و کادر پروري، يکی از لولاهای پيوند يابی جنبش‌های سياسی- طبقاتی و يکی ازکانون های روشن انديشی و روشن گری بوده است. جنبش دانشجويی چون ساير جنبش های سياسی � طبقاتی دارای گرايش های سياسی- طبقاتی گوناگون و روايت های نظری گوناگونی است. بی شک صف بندی ها و گروه بندی های سياسی- طبقاتی و روايت های نظری موجود در جنبش دانشجويي، در هر دوره از حيات خود، بيان گر صف بندی ها و گروه بندی های سياسی- طبقاتی و روايت های نظری موجود درجنبش های اجتماعی � طبقاتی آن دوره است.
ب- دومين استدلال ايشان در نفی موجوديت جنبش دانشجويان چنين است: « هر يک از اين جنبش ها متکی به يک پايگاه اجتماعی مشخص است. هويت افراد تشکيل دهنده ی آن بايد مشخص باشد و ثابت. کارگران برای يک عمر تحت استثمار هستند. زنان ستم جنسی می کشند و برخی از اقوام به خاطر قوميت و زبان و نژادشان تحت ستم هستند. جوانان و نسلی که نمی خواهد راه پدران خود را برود و سبک زندگی نوينی را طلب می کند.
اما در مورد آن چيزی که جنبش دانشجويی خوانده می شود. به نظر من بيشتر به خاطر نبود جنبش های اصيل و ريشه دار در ايران يک عده جوان بر اساس شور و شوق شان يک مقدار فعاليت می کنند و برای فعاليت خود اصالت جنبش بود قائل می شوند.» دومين استدلال ايشان مبتنی بر دو معيار است يکی پايگاه اجتماعی مشخص، ديگری هويت مشخص و ثابت. به زعم ايشان چون جنبش سياسی دانشجويان پايگاه اجتماعی و هويت ثابت و مشخصی ندارد در نتيجه فعاليت دانشجويان را نمی توان جنبش ناميد! متاسفانه من نمی دانم ايشان چه تلقی از مفهوم پايگاه اجتماعی دارد که مدعی می شود جنبش سياسی دانشجويان متکی به هيچ پايگاه اجتماعی مشخصی نيست. تا آن جا که من می دانم مفهوم پايگاه اجتماعی Social Status در زبان فارسی و متون جامعه شناسی دارای دو معناست، يکی به معنای ارزشی که جامعه برای نقش اجتماعی افراد و گروه ها و طبقات اجتماعی قائل است؛ دوم به معنای موقعيت افراد در ساختار اجتماعی. ناگفته نماند که هرشخص در زنده گی اجتماعی دارای چند نقش و چند پايگاه اجتماعی است. برای نمونه يک شخص می تواند يک زن ( پايگاه انتسابی) کُرد ( پايگاه انتسابی) کارگر ( پايگاه اکتسابی) باشد. به هر دو معنا دانشجويان دارای پايگاه اجتماعی مشخصی هستند. و اما درباره ی معيار دوم ايشان يعنی اين ادعا که دانشجويان دارای هويت ثابت و مشخصی نيستند. ايشان می پندارند چون دانشجويان تا پايان عمر خود دانشجو باقی نمی مانند بنابر اين دارای هويت ثابتی نيستند، زيرا ايشان شرط داشتن هويت مشخص را ثابت بودن هويت فرض کرده اند! اول آن که هويت اجتماعی برساخته ای اجتماعی � تاريخی است نه امری طبيعي، دوم آن که هويت برساخته ای سيال و پويا ست و يافتن هويتی ثابت و يکه امری است دست نيافتني، سوم آن که من نمی دانم به چه اعتباری ايشان دانشجويان را فاقد هويت اجتماعی تلقی می کند، اگر هويت اجتماعی را خيلی ساده تصور و احساسی که فرد از چه يا که بودن خودْ در تمايز با ديگران دارد بدانيم، بسياری از دانشجويان می دانند چه و که هستند و پس از طی دوران دانشگاهی ممکن است چه و که بشوند. دانشجو می داند پيش از ورود به دانشگاه، نيرو کاری فاقد مهارت بوده است، که شانسی زيادی برای يافتن کارنداشته است، در نتيجه برای تبديل شدن به نيرو کاری ماهر به دانشگاه آمده تا شانس يافتن کار خود را افزايش دهد. هر چند خيل بزرگ دانش آموخته گان بيکار رويای يافتن کار را به کابوس زنده گی آنان تبديل می کند.
3- دانشجويان جوان و کاسبکاران سياسی
به باور من آن چه سبب شوريدن رفيق شمس شده است و وی را به نفی موجوديت جنبش دانشجويی کشانده است، همين خشم و کينه ای است که ايشان نسبت به کاسبکاران سياسی دارد. کاسبکارانی که پيشينه ی دانشجويی خود را به سرمايه ی سياسی خود تبديل کرده اند و اکنون پشت اتاق های جنگ رژه می روند. بديهی است که افشا و نقد اين دلالان و شارلاتان های سياسی که خيل بزرگی از آنان نيز هيچ نسبتی با دانشجويان و جنبش سياسی دانشجويی ندارند امری ضروری است. اما نمی توان و نبايد موضع ارتجاعی اين گونه افراد و گروه ها را به حربه ای برای نفی موجوديت جنبش سياسی دانشجويان تبديل کرد. مهم تر آن که جنبش دانشجويی نيز مانند ساير جنبش های اجتماعی � طبقاتی دارای گرايش های نظری- طبقاتی متنوعی است و نمی توان موضع سياسی- طبقاتی آنان را يک سان تلقی کرد.
بخش ديگری از خشم رفيق شمس متوجه دانشجويان و جوانانی است که به بهانه ی 16 آذر برای دوست پسر يا دوست دختر خود اس.ام. اس می فرستند، يا به تعبيری ديگر از بی تفاوتی سياسی اين دانشجويان خشم گين است. بی شک رفيق شمس از من بهتر می داند که اين بی تفاوتی و در خود فرورفتن، ريشه در ديکتاتوری سرکوبگر حاکم بر فضای سياسی جامعه ی ايران دارد. در کشوری که هزينه ی فعاليت سياسی بسيار بالاست بديهی است که نمی توان انتظار داشت توده های وسيعی به پيکار سياسی بپيوندند. در واقع به پاس پايداری و پيکار پيشروان سياسی جنبش های اجتماعی- طبقاتی است که پس از سی و سه سال سرکوب سازمانيافته و مداوم هنوز حاکمان خونْ جنون کده ی اسلامی نتوانسته اند جامعه را به گورستانی سوت و کور تبديل کنند. پيشروانی که ياد و خاطره ی آنان همواره نويد بخش رخدادی رهايی بخش است.
http://agahbash.blogfa.com/

Comments (0)

Subscribe to this comment's feed

Write comment

smaller | bigger

busy
 
 
اعتراض حق شماست !!...........اعتراض حق شماست !!......اعتراض حق شماست !!