این مقاله چهار سال پیش نوشته و منتشر شد. در آن زمان که در حال نگارش این یادداشت بودم امروز را پیش بینی میکردم. روزی را میدیدم که ملتی به پا خواسته اند و بی اعتنا و بی اعتماد بما راهی را خواهند رفت که سرانجامش چیزی جز تاریکی های تازه ای نیست.
نسل ديروز، نسل امروز
سربلند 14 جون 2006
چرا نسل ما به " چپ و كمونيسم" رو كرد و نسلهاى بعد از ما خير؟ چه كسى قادر است به اين سئوال پاسخ دهد؟
مى گويند دليلش سركوب و كشتار وسيع كمونيستها در ايران بوده. مى گويند قدرت حاكم اجازه نداد كه چپها خودشان را به جامعه و توده ها بشناسانند. مى گويند كمونيستها هرگز نتوانستند در يك آزادى نسبى به ترويج نظرات خود بپردازند و مى گويند .......
اما ايا اين پاسخ ها صحيح است؟ آيا سركوب كمونيستها در دوران شاه صورت نمى گرفت؟ ايا چپ ها در دوره قبل از جمهورى اسلامى در ارائه و ترويج نظراتشان آزاد بودند؟ پس چرا ما به كمونيسم رو آورديم و نسل امروز كه ديگر همه مانع هاى ارتباطى را از پيش پا برداشته روز به روز از چپ ها روگردان مى شوند؟ اين وسط چه چيزى تغيير كرده؟ تفاوت نسل ما با نسل امروز در چيست؟
براى پاسخ به اين سئوال به خودم برمى گردم. به آن زمان كه كودكى بيش نبودم. كودكى كه همه چيز را زير ذره بين نگاه كنجكاوش قرار مى داد. در همان زمان حضور چند جوان در زندگى مان سرنوشت من و خانواده ام را براى هميشه عوض كرد. جوانانى بيست و چند ساله كه عشق به توده ها در نگاهشان موج مى زد. جوانانى كه نه شعار مى دادند و نه بدنبال باند هاى مافيايى سياسى بودند. آنها خود عشق بودند. آنها از همه چيز خود براى مبارزه گذشته بودند و ما اينها را با چشم مى ديديم و با تمام ذرات وجودمان حس مى كرديم.
يواش يواش زمزمه هاى تازه اى در خانواده شروع شد. حرفهايى كه با صداى ارام ادا مى شد. رفت و آمدها غير عادى شده بود و همه خانواده فهميده بودند كه اسرارى دارند كه نبايد اشكار شود. حالا ديگر پدر و مادر و ديگر اقوام هم به آن اركستر سكوت و هيجان پيوسته بودند و رهبران اركستر هم جوانانى بودند كه جان خود را در دستانشان گرفته بودند. جوانانى كه از همه نيازهاى شخصى خود گذشته، دانشگاه و درس را ول كرده و به مبارزه گرويده بودند. عشق انها، صادقت و عملشان همه ما را تحت تاثير قرار داده بود.
ما بدون اينكه بدانيم كمونيست شده بوديم. كمونيستهايى كه نه ماركس را مى شناختند و نه لنين، بلكه تمام آمال و ارزوهايشان كه چيزى جز برابرى و آزادى نبود در چشمان پر محبت چند جوان خلاصه مى شد. خانواده با همان درك ناقصش ا ز ماركسيسم به ترويج آن مى پرداخت. در چاپخانه اى كه مادر كار مى كرد و در محل هاى كار ساختمانى كه جايگاه پدر بود. آنها همه چيزهايى كه شب قبل آموخته بودند را در سينه شان مى ريختند و با كارگران تقسيم مى كردند. در حقيقت آنها عشق را بميان توده ها مى بردند.
ما فقر را با تمام وجودمان حس مى كرديم، ما فاصله طبقاتى و اجحافتش را در لحظه به لحظه زندگيمان تجربه مى كرديم اما همينها به تنهايى سبب نمى شد راه نجات را بيابيم. راه نجات را پيشگامانى بما آموختند كه نه شعار مى دادند و نه ادعاهاى گنده گنده. بلكه در كنار ما، در كنار همان فقر، در كنار همان بدبختى با ما بودند. دست بر همان سفره اى مى بردند كه ما مى برديم ، به همان چيزهايى مى خنديد كه ما مى خنديديم و براى همان چيزهايى اشك مى ريختند كه ما مى ريختيم.
نسل ما بواسطه تجربه اش به چپ و كمونيسم رو كرد. نسل ما با كسانى روبرو شد كه با تمام وجود عاشق بودند. آنها اداى عشق را در نمى اوردند، آنها خود زندگى، خود مبارزه بودند. ما از ديدن رنج هايشان تاسف مى خورديم كه چرا كار بيشترى از دستمان بر نمى آيد. آن بچه ها با هر كسى كه برخورد مى كردند آنها را شيفته صداقت و زلاليت شان مى كردند.
وقتى ساواك براى جمع آورى اسناد و مداركشان به خانه ما حمله كرد ما هيچ نگفتيم. پدر و مادر كه تا چند سال قبل از هر چيزى بوحشت مى افتادند اما اينبار با غرور چشم در چشم پليس دوخته بودند و از آنها دفاع مى كردند. پدر و مادر نه از چپ و كمونيسم، بلكه از آنها كه اگر به هر چيزى اعتقاد داشتند بى شك درست بود دفاع مى كردند. و اين دفاع در رگ و ريشه ما بواسطه حضور و لمسشان نهادينه شد.
اما نسل امروز چه؟
نسل امروز به كدامين تجربه اش به كمونيستها اعتماد كند؟ وقتى كه آنان هيچ كسى را در كنار رنج و محنتشان نمى بينند، وقتى كه آنها چپ و كمونيسم در چند باند مافيايى و فراماسونرى خارج از كشور مى بينند چگونه مى توانند آن عشقى كه روزى بر جان ما ريخت را تجربه كنند؟ مگر مى توان نسلى را به ضرب شعار و عكس تهيج كرد؟ مگر مى توان تا ابد قاب عكس چند جانباخته را بديوار چسباند و با انتشار خاطراتشان از نسل امروز انتظار داشت كه راه آنها را بروند؟ بى شك جوانان اول از همه خواهند پرسيد كه ما چه كرديم؟ ما در سه دهه گذشته چه كرديم؟ كدام مبارزه اى را سامان داديم، كجا دخالتگر بوديم، چه وقت جان بركف به قلب دشمن كوبيديم؟
نسل امروز حق دارد كه در زندگى روزمره اش همان تجربياتى را داشته باشد كه ما داشتيم. در ميان ما بى هيچ شك و ترديدى كسى نيست كه از رفيق ديگرى الهام نگرفته باشد. نسل ما سرشار از خاطره رشادتها و قهرمانى هاست، اما اينها چه ربطى به امروز دارد؟ ما بچشم خود ديديم و عاشق شديم و چرا بايدوقتى كه هيچ چيزى به نسل امروز نداديم از آنها انتظار داشته باشيم كه ما را بفهمند؟ چرا بايد از آنها انتظار داشته باشيم كه همان احساساتى كه امروز ما نسبت سرودها و عكسهايمان داريم را داشته باشند؟
واژه چپ و كمونيست براى نسل جوان امروز نه تنها معنى عدالت و برابرى را نمى دهد، بلكه برعكس معناى توطئه، سركوب، جزم گرايى، سكتاريسم و خفقان را مى دهد. چرا كه آنها با چشمانى باز ما را نظاره مى كنند. مى بينند كه چگونه هر روز صف بندى هاى باندهايمان عوض مى شود. آنها مى بينند كه بحثهاى ما هيچ ارتباطى با مسايلشان ندارند. آنها مى بينند كه چگونه براى بهترين دوستانمان تنها به صرف انتقاد و اختلاف عقيده توطئه، آكسيون و هزاران ترفند ضد انسانى تدارك مى بينيم. آنها مى بينند كه ما تبديل شديم به چند فرقه با رهبرى هاى دائم المعر . و آنها از رهبرى بيزارند.، از ولايت فقيه متنفرند ،از اينكه سرنوشتشان را بدست چند نام بسپارند متنفرند، و ما تمام اين تنفرها را يكجا برايشان هديه كرديم!
نسل ما با كسانى روبرو بود كه از همه امكانات خود مى گذشتند ، از خارج به داخل مى آمدند و مبارزه مى كردند. آنها بحث و عمل مى كردند. اما امروز چه؟ مبارزه ما خلاصه شده در چند اتاق پالتاكى و چند اعلاميه تكرارى و مبتذل. سازمانهاى ما بجاى اينكه به كار اصلى خود بپردازند تبديل شدند به خبرگزارى ، آنهم از نوع دست چندمش چرا كه حتى نمى توانند خبرى از خود تهيه كنند. اما مردم اين ها را از ما نمى خواهند. اينكه براى كسى مراسم يادبود برگزار مى كنيم هيچ ارتباطى به نسل امروز ندارد چرا كه اين كار را براى خودمان مى كنيم، براى همان صد نفرى كه همه جا كله به كله هم مى خورند. براى اينكه بگوييم هستيم، براى اينكه بتوانيم خودمان را براى چند سال ديگر گول بزنيم. براى اينكه بتوانيم براى رقباى سياسى كه آنها هم چيزى بيشتر از ما نيستند گردن كشى كنيم. و همه اينها تنها يك " شو" است كه از نگاه نسل امروز پنهان نخواهد بود.
ما تا زمانى كه خود را اصلاح نكنيم در به همين پاشنه خواهد چرخيد. تا زمانى كه بجاى عناصر سياسى و آگاه اما نقش " بادى گارد" اين و آن را بازى كنيم وضع به همين منوال خواهد بود. چپ ايران از يك بدنه صادق و يك لايه نازك رهبرى ناكارآمد و پراشتباه رنج مى برد. هرچند بسيارى از رهبران امروز خود از همان جوانان فداكار نسل ما بودند اما امروز ديگر نيستند و حق ندارند به خاطر گذشته سياسى شان ، تا زمانى كه زنده هستند با ايجاد باندهاى مافيايى اطراف خود از ما باج خواهى كنند. آنها بايد پاسخ بدهند، پاسخ اينكه چه كردند؟ اشتباهاتشان چه بوده و تا به كى مى خواهند آن اشتباهات را تكرار كنند؟ آنها بايد راه را براى نسل امروز، صداى هاى تازه و نفس گرم جوانان امروز باز كنند. در حالى كه اينان بر برجهاى عاج خود نشسته و تا زمانى كه مطمئن نباشند شخصى تا حد يك " بسيجى" خدمتگزاراشان نيست راه را برايش باز نخواهند كرد.
. ببينيد چقدر راحت هر مخالفى را به مزدورى جمهورى اسلامى مفتخر مى كنند. آنها كار را بجايى رساندند كه حتى تحمل نظرات مخالف ميان رفقايى كه تمام عمرشان را با آنها گذراندند را ندارند تا چه برسد به كسانى كه از خانواده شان نيستند. تقريبا هيچ گروه و سازمان و حزبى وجود ندارد كه از اين قائده مستثنى باشد و شهادتش هم وجود هزاران " منفرد سياسى" است كه در گوشه وكنار دنيا پراكنده هستند كه يا در گمنامى مى ميرند و يا خودكشى مى كنند.
نسل ما در كنار كسانى رشد كرد كه بواقع انسانهايى كمونيست بودند. ما در زندگى روزمره خود آنها و حضورشان را لمس مى كرديم. با چشم خود مى ديديم كه هيچ " منيت"ى نداشتند. هيچ چيز براى آنان شخصى نبود. آنان ستاره هايى بودند كه زندگى ما را روشن كردند.
اما نسل امرز چه در مقابل خود دارد؟ الگويش چه بايد باشد؟ چند عكس و خاطره؟ ايا من و شما هم از عكس و خاطره تاثير گرفتيم؟
مسئله اينجاست كه ما نمى توانيم شب و روز از جنگ مسلحانه حرف بزنيم و در كنارش سر چند يورو پول قطار و جاى خواب با يكديگر دعوا كنيم. مردم احمق نيستند، اينها را مى بينند. ما نمى توانيم در خانه هاى گرم و نرممان بنشينيم و از ترس از دست دادن امكاناتمان حتى جرات نداشته باشيم اعتقادمان را علنى كنيم و در كنارش براى ملتى اطلاعيه و رهنمود صادر كنيم. مردم شعور دارند، مى بينند كه مسئله سركوب در دوران شاه بمراتب شديد تر از امروز بود. آنها مى دانند كه امروز مى شود از هزار طريق با آنها پيوند خورد. انها مى بينند كه هر ماه و هر هفته اعتراضى در كشور جريان دارد و در ميانشان حتى يك كمونيست هم نيست. آنها مى بينند ؛ فكر مى كنند و در نهايت از مقابل ما با خميازه اى مى گذرند .
رفقا و دوستان. نسل امروز را نمى توان بضرب سرود و عكس به مبارزه كشاند. آن سرودها و عكس ها براى ما خاطره داشته و تداعى كننده دورانى است. نسل امروز هم بايد همان تجربه را داشته باشد. بايد با چشم كمونيستهايش را در كنار خود ببيند. خنده ها و گريه هاشان را ببيند، فقر و ندارى و فداكارى و عشقشان را ببيند تا همگامشان شود.
مىدانم تلخ مى نويسم. خيلى تلخ. اما چاره اى نمانده. بلاخره يك نفر بايد اينها را بگويد. من اين تلخى را از شما گرفتم. قصدم بدرد آوردن شما نيست، چرا كه خودم بيش از شما بدرد مى ايم. سالها با لحنى ملايم نوشتم. در غالب طنز و تفريح نوشتم. به گوشه و كنايه گفتم. اما ....... راه ديگرى برايمان باقى نگذاشتيد. صادقانه ارزو دارم بسرعت خود را بازسازى كنيد. اجازه بدهيد صداهاى تازه در ميانتان حضور داشته باشد و در نهايت با گذشتن از خود و منيت هاى خورده بورژوايى تان راه را براى كمونيسم خلاق ، رزمنده و با نشاط باز كنيد. در غير اينصورت اين زمزمه ها روزى به خروش سيل تبديل خواهد شد. سيلى كه شايد اينبار بناحق از روى خيلى ها بگذرد
+++++++++++++++
در انتشار قبلی این یادداشت تعدادی نظر ثبت شده بود که آنرا در پایین ضمیمه میکنم.
Comments
 |