| سربلند: دروغ يا واقعيت؟ مسئله تنها اين نيست |
|
|
|
|
مقدمه: یادداشتی که در ذیل آمده در سال 2008 و پس از انتشار اولین جلد از کتاب مورد بحث نوشته و منتشر شده بود. با توجه به انتشار جلد دوم ان مجموعه بهتر دیدم یادداشت قدیمی ام را به این بهانه بار دیگر منتشر کنم. سربلند 13 جولای 2011 _______________________ دروغ يا واقعيت؟ مسئله تنها اين نيست سربلند25 اكتبر 2008 كتاب منتشره در ايران با نام " چريكهاي فدايي خلق" را يكبار از اول تا آخر خواندم و ظرف دو ماه هر شب بخشهايي از آن را دوباره مرور كردم . در باره مفاد آن كتاب ميتوان بسيار بحث و صحبت كرد كه اين روزها بتدريج عده اى مشغولش شدند. برخي هم كاملا مشخص است كه آن را نخوانده و بر اساس همان تفكر قبيله اي در موردش نظري ميدهند. مثلا از نظر آن عده كه امروز خود را " چريك فدايي" ميدانند جز آن روايتي كه خودشان از آن تاريخ دارند، هر چيزى كه ديروز و فردا و يا در آينده در خصوص تاريخ فدايي منتشر شود توسط خائنين و عوامل سرمايه داري و رژيم نوشته شده است! از نظر آنها جز آنچيزي كه خودشان ميگويند بقيه دروغ و نادرست است و حقيقت فقط آن است كه خودشان ميگويند كه اين برخورد را در مورد بسياري از كتابهاي منتشره در خارج از كشور هم كردند. حتما كتاب " دادو بيداد" را بياد داريد كه تنها جرمش اين بود كه اشرف دهقاني را به عنوان يك آدم زميني با تمام ضعفها و نقاط مثبتش تصوير كرده بود، كتابي كه با گفتگو با ده ها زنداني سياس زن كه هيچكدامشان ربطي به جمهورى اسلامي نداشتند اما تصوير درستي را اشرف نشان داد كه همان كافي بود قبيله اي كه بدون بت معني ندارد نيام از كام دركشد و بر همه آن كتاب خط بطلان بكشد. حالا اينكه اين حق را بواسطه چه چيزي براي خود قايل هستند از عجايب اين جنبش است، بخاطر گرداندن يك وبسايت كه ماهي يكبار بروز ميشود؟ آنهم از سوي يك محفل ده نفره كه از جنبش فدايي فقط يك اسم را بخوشان چسبانيده اند و سي سال است در اروپا لميده اند و هرگز حتي قدمي در راه ارمانهای چريكهاي فدايي خلق ايران برنداشتند. در اينكه جمهوري اسلامي در انتشار اين مطالب مقاصد سياسي معيني را تعقيب ميكند هيچ شك و شبهه اي وجود ندارد اما همين به تنهايي دليل نميشود كه چشم بر آن بسته و هر آنچه كه آنطرف قضيه مطرح ميكند را دربست پذيرفت. بخصوص كه سي سال زمان كمي نبود براي اينكه باور كنيم آنها هم همه چيز را راست نميگويند و بدين شكل براى رسيدن به يك حقيقت نسبى و حتي مخدوش، هيچ راهي نيست جز مطالعه همه چيز و از هر سو كه در ميان آنها به بارقه هايي از واقعيت دسترسي پيدا كرد. گفتنى در مورد كتاب بسيار زياد است. جالب اينجاست ضعفهاي سياسي و حتي شخصيتي كه در مورد برخي از چهره هاي فدايي در آن كتاب خواندم حتي سبب نشد اندكي از عمق احترام و ستايشم را نسبت به آنها كم كند. آنها مردان و زنان بزرگي بودند كه با تمامي ضعفها و كمبودهايشان اما عاشقان تاريخ سازى بودند كه بيش از سه دهه است ديگر متولد نشده اند. دلم نميخواهد زياد در موردش بنويسم كه فكر ميكنم اين كتاب را بايد در گوشه اي گذاشت تا ايندگان و در شرايطي كه براستي همه اسناد در دسترسشان باشد در موردش قضاوت كنند. بدون كمترين ترديدي همه مطالبش واقعيت نيست اما نميتواند از صفحه اول تا آخر دروغ باشد كه هر آدم كودني ميداند براي تاثيرگذاري چاره اي ندارد كه برخي از واقعيتها را هم عنوان كند . حالا اينكه كجا واقعيت است و كجا دروغ چيزي نيست كه ما بتوانيم امروز تشخيصش دهيم، چون ابزارش را نداريم. بخصوص كه در اين سالها آنقدر از برخي از همان بازماندگان دروغ و توطئه و نمايش ديده ايم كه حتي قضاوت آنها هم نتواند معيار مناسبي براي قضاوت ما باشد. وقتى كسى نباشد كه واقعيات را در مورد تاريخمان همانطوري كه بود منتقل دهد كساني خواهند آمد كه راست و دروغ را يكجا بخوردمان بدهند. تاريخ با هيچ كسي شوخي ندارد. همه چيز بلاخره روزي آشكار خواهد شد. آدمها و سيستم ها و حكومتها فقط براي مدتي قادرند تاريخ را تحريف كنند ولي بلاخره واقعيات رو خواهد شد. حالا شما تصور كنيد آناني كه خود را داراي اخلاق توده اي و كمونيستي معرفي ميكنند اگر در اين مدت گذشته خود را بدور از هر گونه منافع فرقه اي و قبيله اي شرح داده بودند امروز وضعيت بهتري نداشتيم؟ اما هيچ كس اين كار را نكرد. اشرف دهقاني ميايد كتاب " بذر هاي ماندگار " را مينويسد كه مملو از ديدگاهي يكطرفه است كه حتي ديگر فعالين فدايي هم آن را باور نكردند و بعنوان يك خاطره شخص از يك نگاه محدود قضاوتش كردند. در همان زمان در نقدي نوشته بودم كه چطور يكنفر خاطراتش را به عنوان بخشي از تاريخ براي ديگران مينويسد اما يك فصل مهم از آن را ( حضور در آلمان و حمله پليس به خانه اشرف و يافتن ميكروفيلمها) چنان غيب ميكند كه گويي هرگز آلماني وجود نداشت؟! خب وقتي كسي حقيقت را نگويد كس ديگري پيدا خواهد شد كه راست و دروغ را با هم قاطي ميكند و تحويل ميدهد. وقتى در سرتاسر تاريخ منتشره توسط مدعيان چريك فدايي امروز نامي از رفقا صبوري و حرمتي پور كه مهمترين نقش را در ادامه جنبش چريكها داشتند نميبينيم ديگر ميتوان اندكى به تاريخ نوشته شده شان باور داشت؟ داستان اينجاست كه دروغ گفتن شمشير دولبه اي است كه هيچ كسي در دراز مدت از آن سود نخواهد برد و همه متضرر خواهند شد. جو نااميدي و سرخوردگي چيزي نيست كه كسي به تنهايي سببش شود. بلكه حاصل مجموعه اي از مسايل در روند يك تاريخ مشخص سياسي است كه بوجود ميايد. چريك فدايي كه سي سال بروي مبل و جلوي تلويزيون نشسته آنقدر مضحك است كه هيچ احساس سمپاتي را در هيچ كسي نخواهد برانگيخت. اينكه جنبش فدايي باوجود عظمتش در دوره اي اما امروز هيچ جايگاهي در مبارزات داخل كشور ندارد نه بواسطه غلط بودن انديشه و راهشان، بلكه بدليل مقايسه ناخودآگاهى است كه مردم ميان آنان و مدعيان امروزش دارند. وقتى توده ها و محقيقين ميخوانند كه آن رفقا در فضايي آنچنان دهشتناك قادر بودند فعاليت كنند و امروز كه عكس ماركس و چه گوارا به پوستر دائمي كتابفروشي هاي جلوي دانشگاه تبديل شده و فعال كمونيستش سه هفته به زندان ميرود اما اين وارثين چنان به حقوق پناهندگي و بقالي و پاسپورتهايشان چسبيده اند كه حتي تصور حضور در داخل ايران سبب سكته قلبي شان ميشود سبب ترويج ياس و سرخوردگي ميشود . امروزه ميبينيم همه جور بحث در ايران ميشود به جز اينكه كسي خود را ادامه دهنده راه فدايي بنامد. مقصر اين وضعيت فقط رژيم نيست كه او به وظيفه طبقاتي اش عمل ميكند. بلكه مقصر اصلي اين ناكارآمدي دقيقا همين اسطوره هاي جعلي خارج از كشوري هستند كه با عملكرد و سكتاريسم و محافل قرون وسطايي شان سبب اين وضعيت شدند. و البته در كنارش همان چند قبيله نشيني كه در اين سرفصل ها با نوشتن مقالات يكطرفه و مملو از واژه هاي كهنه بيش از اينكه بتوانند چيزي را افشا كنند بواسطه استفاده مسلسل وار خائن و مزدور و ضدانقلاب نسبت به هر كسي كه دم دستشان ميايد حس تنفر و حقارت را دامن ميزنند كه سرزمين ما خسته از اينگونه برخوردهاست. بخش بزرگي از آن كتاب به مباحث " حزب و پيشاهنگ" ميان رهبران فدايي كه جواناني دوست داشتني و عاشق بودند اختصاص داشت. فكر كنم بيش از چهار بار آن فصل را خواندم. هرچند كتاب سعي داشت نقش " پيشاهنگ" را مردود نشان دهد اما واقعيت در اينجاست كه اين " پيشاهنگ " است كه بايد در ابتدا و قبل از حزب وجود داشته باشد. آنچيزي كه جنبش فدايي را در تاريخ كشورمان ماندگار كرد همان " پيشاهنگانش" بود. مهم نيست چقدر بر عليه شان نوشته ميشود كه طنز قضيه اينجاست اگر هزار صفحه در رد پيشاهنگ نوشته شود اما باز اگر قرار باشد به چيزي بباليم چيزي جز همان پيشاهنگ ها در اختيارمان نيست. واقعيت اينجاست كه سي سال است كه به چشم خود ميبينيم دليل اصلي اين رخوت و سكون و اينترنتي شدن جنبش ؛ فقدان پيشاهنگ در عرصه مبارزات داخل كشور است. در هفته گذشته چند واكنش اينترنتي در اين خصوص را خواندم؛ واقعا نميدانم اين مقالات منتشره در اينترنت ديگر براي كسي انگيزه ايجاد ميكند يا خير وقتي ميدانيم كه نويسندگانش در تمام روز در حال رتق و فتق زندگيشان هستند، هزار جور كسب و كار براي خود درست كردن، هزار جور اينده شغلى و اجتماعي براى خود تدارك ديده اند بدون اينكه كشوري بنام ايران در آن جايي داشته باشد و در كنارش هر يكي دو ماه در اوقات فراقتشان يك مقاله مينويسند و يك داس و چكش و رفيق رفيق بالايش ميچسبانند و چند واژه خائن و جاسوس و مزدور و غيره بديگران ميگويند. و مسخره تر اينكه به همين دليل خود را هم انقلابي ميدانند هم چريك فدايي هم كمونيست و هم آخر همه چيز! . چون معيارها عوض شده. چون معني پيشاهنگ را اتفاقا همين مدعيانش به بيراهه بردند. پيشاهنگ شده مقاله نويس و مزدور ياب در اينترنت و نه اينكه دوشادوش توده ها، در كنارشان و هم نفس با آنها بجنگي و رزم كني. پایان برای دانلود و مطالعه کتاب میتوانید از آدرس زیر استفاده کنید ____________________________ نقد اخلاقى ، نقد سياسى يادداشتي بر سخنراني اينترنتي فريبرز سنجري سربلند بيستم نوامبر 2008
شب گذشته فرصتى دست تا فايل ضبط شده سخنراني " فريبز سنجرى" در خصوص كتاب منتشره در ايران را بشنوم. هرچند كليات سخنراني در حقيقت تكرار برخى واضحاتى بود كه تا به حال بارها و به دلايل مختلف شنيديم، اما پرداختن به موضوع كتاب از سوي سخنران كه انگيزه من براي دنبال كردن اين بحث را سبب ميشد عمدتا با تكيه به نكات درستي بودند كه با دقت به آن پرداخته شده بود. سنجري آنجايي كه به نقد كتاب از زاويه تاريخي برآمد ، هم بحثش دقيق بود، هم نكات مشخص و كليدى را نشانه گرفته بود و هم اينكه فاكتهاي متقابل درستي را در اثبات جعلي بودن مفاد آن كتاب بكار برد. در اينجا قصد ندارم به تكرار نكات درست سخنراني ايشان بپردازم كه به اعتقاد من بيش از نودو پنج درصد از كل صحبتهايش را شامل ميشد. چرا كه فكر ميكنيم كسان ديگري هستند كه در اينگونه اقدامات تبليغى يعنى تكرار گفته هاي كس ديگري به بهانه بررسى، مهارت دارند كه تا بحال بسيار شاهد اين گونه به اصطلاح بررسي ها كه چيزي جز كپي و تكرار گفته هاي يك نفر ديگر نيست شاهد بوده ايم. از همين رو بهتر ميدانم به چند نكته اساسي در سخنراني او بپردازم. سنجرى اهداف منتشر كنندگان آن كتاب را بر دو محور ميشناخت، اول مخدوش كردن چهره مبارزين و انقلابيون دهه چهل و پنجاه. دوم ترويج تفكر ضد تشكيلاتي براي نسل جديد فعال در ايران هرچند جمهوري اسلامي دلايل متنوع تري هم دارد اما دو دليل ذكر شده از سوي سخنران بدرستي محور انگيزه هاي انتشار چنين كتابي را تشكيل ميدهد كه سخنران در عين اينكه از زاويه افشاگري بسيار خوب عمل كرده بود اما در تحليل چگونگي تاثير اين دو محور نتوانست آن را شكافته و بدرستي توضيح دهد، كه حتى در جاهايي تناقضاتي را دامن ميزد كه با اصول شناخته شده آن جريان سياسي منافات داشت. سنجري بيش از اينكه بر اهداف و خط سياسي آن جانباختگان تكيه كند بر زاواياى اخلاقى فردى آنها تكيه داشت كه سبب ميشد نه تنها استدلالش غير سياسي جلوه كند، بلكه مخاطبى كه تجربه زيستن در آن دوره را نداشت و هيچكدام از آن بزرگان را از نزديك نميشناخت را وارد اين توهم كند كه دفاع سخنران بيش از اينكه سياسي باشد، دفاع از برخي از دوستان شخصي و اعضاي خانواده خود است. هرچند مولفه " اخلاق" يكي از آيتمهاي مهم هر شخص سياسي است اما در نهايت، تاريخ و آيندگان او را از نقطه نظر سياسي و ايدئولوژيك قضاوت خواهند كرد نه اينكه مثلا چقدر شجاع بود، يا چه لباسي ميپوشيد يا در زندان چگونه مقاومت كرد. هرچند اين نكات ميتواند در قضاوت عموم بر يك شخص تاثيراتي داشته باشد اما اين تاثيرات به مرور زمان رنگ باخته و تفكر و انديشه و نوع بينش شخص است كه معرفش ميشود. امروز كسي نميداند لنين يا ماركس با همسرشان چگونه رفتار ميكردند و از نظر رفتار شخص و اجتماعي چه نقاط ضعف يا قوتي داشتند. بلكه آنچيزي كه امروز مهم است نگرش آنها به مسايل بود. كه اين جوهر استدلال ماركسيستها در تمامي برهه هاي تاريخ بوده و يكي از تفاوتهاي كمونيستها با مذهبيون را شامل ميشود. مسلمانان از همه امامان و مقدسينشان هزاران داستان از روابط شخصي و اجتماعي دارند چرا كه اصولا آنها داراي ايدئولوژي نبودند كه بخواهند بر آنها تكيه داشته باشند، به همين علت " مقدس سازى" و معصوم ساختن انسانها از اركان اصلى اديان بشمار ميرود. اما اين موضوع در تفكر ما جايي ندارد. براي ما انسانها سرشار از نقاط ضعف و قوت هستند و شناختشان به برايند تضاد ميان اين نقاط برميگردد. ولي سنجري در تمام مدت تلاش بي ثمري داشت كه بگويد آنها مقدس، پاك و قديس بودند. در حاليكه اصلا چنين چيزي نيست. آنها انسان بودند. انسانهايي بزرگ كه با تمام ضعفهايشان اما تلاش كردند تاريخ سازان دوران خود باشند. وقتى سنجري بواسطه برخي از نيازهاي شخصى اش قادر نيست چنين مفهوم ساده اي را به استدلال بنشيند در نهايت بدنبال همان توپى ميفتد كه رژيم جمهوري اسلامي در اين زمين انداخته بود. يعني جايگزين كردن نقد اخلاقى به جاي نقد سياسى. اتفاقا سنجري در جايي از گفته هايش از اين شكايت داشت كه چرا آن كتاب از ايدئولوژي و خط سياسي آن بزرگان چيزي نگفته بود.( قرار هم نبود كه بگويد!) اما وقتى خود در مقام دفاع برمى آيد دقيقا همان مسيري را ميرود كه دشمن از راه ديگري رفته بود. محور دومى كه سنجري بدرستى ديده ، ترويج تفكر ضدتشكيلاتى از سوى دشمن بود. جمهوري اسلامي در طول عمرش آنقدر فراز و نشيب ديده و روزهاي بسيار سختي را از سرگذرانده كه امروز بتواند به يك تحليل منطقى از وضعيت خودش برسد. حكومت ميداند كه تنها خطر جدي كه ميتواند تهديدش كند همان تشكيلاتي شدن مخالفينش است و او معنى " تشكيلات" را بخوبي ميفهمد، حتي صدها برابر بهتر از اپوزسيون چپ و كمونيستش ميداند كه تشكيلات واقعى چيست و چگونه عمل ميكند. از همين رو در حالى بشدت مراقب تشكيلاتي شدن اعتراضهاست كه ميداند كدام تشكيلات مخالفش خنثى است، كدام ميتواند بنفع خودش عمل كند و كداميك قادر است طومار حكومتش را در هم بپيچد. به همين علت گاها شاهد برخوردهاي منتاقض ( از نظر ما ) از او هستيم. حكومت خودش به برخي كمك ميكند كه اعتراضاتشان را تشكيلاتي كنند. دستشان را در براه انداختن تشكيلاتهاي علنى و بخصوص اينترنتى باز ميگذارد و مانع جدي سرراهشان قرار نميدهد. خودش در پشت پرده باعث و بانى ايجاد ده ها سنديكا و اتحاديه كارگري ميشود و عقب نشيني هاي سنجيده و هوشمندانه اش در قبال خواست كارگران را پيروزي براي تشكيلاتهاي كارگري نشان ميدهد! او همه اينكارها را ميكند كه مخالفين را هميشه در دسترس خود داشته باشد. از مناسباتشان باخبر بود. ارتباطهايشان را بشناسد و از اهداف و دورنماهايشان مطلع باشند كه اين موضوعات براي هر حكومت مستبدي حكم اكثيرحيات را دارد. اما از آن سو ، با كساني كه بنوعي در صدد ايجاد تشكيلات هاي مخفي، رزمند و زيرزميني هستند برخورد ديگري ميكند. به آنها رحم نميكند. در حالي فلان فعال سنديكايي و فلان دانشجوي معترض چند هفته به زندان بدون شكنجه و فشار ميرود وسرآخر با پاسپورت قانونى از كشور خارج ميشود اما اگر دست حكومت به هر عضو تشكيلاتي مخفى بيفتد به او رحم نخواهد كرد. وحشيانه ترين شكنجه ها تا سرحد مرگ از حداقل اعمالى است كه ميتوان انتظار داشت. اما همه اينها در حالي است كه سنجري نتوانست بحث " تشكيلات" را بدرستي باز كند. چرا كه او هم در هر حال بخشى از همين اپوزسيون علنى است كه وارد شدنش در اين بحث دو خطر عمده برايش داشت. يكى اينكه بحثش به ضد خود تبديل ميشد و دوم اينكه ميتوانست خللي در ارتباط هاي دوستانه شان با فلان وبسايت و فلان اتحادبه و فلان دانشجو داشته باشد كه از دست دادن همين اندك شايد پاياني بر تشكيلاتي با نام چريكهاي فدايي در خارج از كشور باشد. بنابراين قابل درك است او در حالي از توطئه رژيم در ترويج تفكر ضد تشكيلاتي بگويد كه جرات باز كردن تعريف " تشكيلات" را نداشته باشد. سنجري در چند جاي از سخنانش بر اين موضوع اشاره داشت كه چرا رژيم هر از گاهى بياد لجن پراكني بر تاريخ فدايي ميفتد؟ سئوالي كه پاسخش واضح و روشن است. چون جنبش فدايي با تمام ضعفهايش اما جدي ترين و موثرترين تشكيلا كمونيستي در تاريخ سياسي ايران بود. ده ها گروه و حزب كمونيستي ديگر هم فعال بودند اما هيچكدام نتوانستند به وسعت فداييان برسند. تا جايي كه تعريف كمونيسم در ايران با نام فدايي گره خورده است. اينكه فداييان از نقطه نظر سياسي ايدئولوژيك چه ضعفهايي داشتند و حتى پرداختن به آنها قادر نيست ذره اي از شكوه و افتخار آنها را كم كند. بطوريكه بسياري از آناني كه نه هرگز فدايي بودند و نه خط سياسي آنها را قبول داشتند اما در مقابل آنهمه افتخار و عظمت چاره اي جز سرفرود آوردن ندارند. اينها را رژيم بهتر از هر كسي ميداند. حكومت ميداند ناقوس مرگش زماني بصدا درخواهد آمد كه عده اي تصميم بگيرند بطور عملى ( نه اينترنتي و هواداراى) راه آن رفقا را ادامه دهند. حكومت بهتر از همه ، حتي بهتر از چپ ها ميداند كه اگر به هر دليلى جنبش فدايي در دهه چهل و پنجاه عقيم ماند و نتوانست با مبارزات توده ها پيوند بخورد اما امروز ديگر شرايط عوض شده و در صورت وجود چنين تشكيلاتي بسرعت توده اي خواهد شد. كاري كه صدها تشكل كارگري و دانشجويي حتي در خيال و وهم هم قادر نيستند به آن برسند.
در اوايل مطلب به تناقضاتي اشاره كردم كه در بحث سنجري وجود داشت. او از يك سو هر اعترافي تحت شكنجه را فاقد ارزش براي قضاوت سياسي ميداند. از سويي ديگر بارها بر اين موضوع تاكيد ميكند كه در زندانهاي شاه بحث گوشت و آهن و شكنجه بود ( يعنى شخص ميتواند بشكند) و از سويي ديگر تمام محور صحبتهايش بر تصويري ماورا انسان از فعالين آن دوره برميگردد. بلاخره معلوم نشد كداميك درست است؟ و اين درحالي است كه اينان در كتاب هايي كه در مورد توابين نوشتند اينگونه برخورد نميكردند. از يك سو آنانيكه زير شكنجه شكستند را تواب و خائنين به خلق معرفي ميكنند و از سوي ديگر هشدار ميدهند كه زندان يعني شكنجه هاي طاقت فرسا و كساني هستند كه توان تاب آوردن را ندارند و ممكن است به بسياري چيزها اعتراف كنند. بلاخره كدام درست است؟! بگمان من ، سنجري و رفقايش دريافته اند كه حضور خود را بايد در همراه شدن با موج ها بنمايش بگذارند. روزى موج " توابين " شروع ميشود و آناني كه در پراتيك حرفي براي گفتن ندارند كتابها و جزوه ها در موردش مينويسند. و اين روزها هم هرجا كه كسي حرفي از " چريك" زده باشند فرصت ميابند كه به نوعي وارد بازي شوند و در اين ميان از ياد ميبرند كه ديروز چه تحليلي دادند. البته براي من تا حدودي اين روش قابل درك است. آنها بر يك خصلت اساسي و محوري ما ايرانيها " چه مسلمان و چه كمونيست" سرمايه گذاري ميكنند كه آن هم چيزي نيست جز " فراموشى" . بخصوص كه مخاطبين سنجري عمدتا همانهايي هستند كه هميشه بودند. همان ساكنين هميشگي چت رومها كه اگر پنجاه سال ديگر هم به آنجا برگرديد همان دستان هميشه حاضري را خواهيد ديد كه رو به آسمان و در نوبت سئوال كه نه، بلكه در نوبت تعريف و تمجيد است. نكته برجسته ديگري كه ميتوانم از آن سخنان بگويم داستان " اشرف دهقانى، حضورش در آلمان و بدست آوردن ميكروفيلمها و اسناد از او توسط ساواك است" . اين نكته اي بود كه گروه اشرف و سنجري سالها در تلاش مخفى نگهداشتنش بودند. بارها اين موضوع مطرح شد و آنها يا پاسخي ندادند و يا اينكه گفتند دروغ ساخته دشمن است. حتي در كتاب بذرهاي ماندگار كه دهقاني به شكل خاطرات شخصي اش نوشته اين بخش بچشم نميخورد و همين قلم در همان زمان تعجب خود را از مخفي نگه داشتن اين موضوع ابراز كرده بود. طبيعتا پاسخي وجود نداشت. سالهاست كه پاسخي وجود ندارد. اما آن شب سنجري به آن داستان اشاره كرد. گفت " اشرف هيچوقت مقيم آلمان نبوده" ( هيچ كسي هم نگفت كه بوده) و در خانه مشكوكي سكونت كرد ، پليس آلمان به خانه هجوم آورد براي چند روز دستگير و سپس ازاد شد ، مقدارى از نوشته هاي شخصي و غير مهم هم ضبط شد" اگر اين موضوع اينقدر بي اهميت بود پس چرا تا بحال انكار ميشد و هر كس كه سئوالي در آن خصوص داشت دشمن معرفي ميشد؟ اصلا او چرا دستگير شد؟ چگونه بازجويي شد؟ چگونه ازاد شد و آن نوشت هاي غير مهم چه بودند؟ وقتى كسي كتاب خاطراتي چاپ ميكند كه صفحه ها از خيابان گردي اش در پارك هاي تهران مينويسد آيا نبايد چنين واقعه مهمي را هم مينوشت؟ خب اينها بخشي از تاريخ است. هيچ كس توان پنهانكردنش را ندارد و پنهانكاري تنها بسود دشمن تمام ميشود كه روايت دلخواه خود را از واقعه داشته باشد. و حالا همه اينها براي چيست؟ براي اينكه اشرف دهقاني كماكان اسطوره مقاومت ، سلحشور، بت و انساني عاري از ضعف و خطا بماند. به چه قيمتي؟ معلوم نيست. با چه پشتوانه عملي مبارزاتي؟ احتمالا همان پنج سال. و سي سال اخير هم كه البته قرار نيست بحساب بيايد!
فايل هاي پرسش و پاسخ را هم شنيدم كه البته با شناختي كه از پالتاك در چند سال پيش دارم ميدانستم كه از همان ابتدا دست يكسري از خودي ها بالاست كه قرار است به تمجيد پرداخته و قرار نيست زواياي ديگري از بحث را بشكافند و طبيعتا سخنران هم بهانه اى دوباره براى تكرار همان گفته هايش پيدا كند ( در واليبال به حركت ميگويند پاس هاى آبشارى !). حتي واقعا نميدانم فايلهايي كه من گوش كردم سانسور شده يا خير. به هر رو منبع من همان فايلهاي ضبط شده است و طبيعتا قادر نيستم به چيزي جز آنچه كه شنيدم بپردازم. در قسمت پرسش و پاسخ، تنها نكته شايد با اهميت در صحبتهاي چنگيز قبادى بود ( مطئن نيستم. از روي صدا تشخص دادم كه قبادي بايد باشد ) . او ميگفت عده اي انتقاد دارند كه چرا خود رفقا كتابهايي از اين دست را چاپ نميكنند و راه را براي رژيم نميبندند؟ در نهايت خودش هم پاسخ داد كه" اگر هم منتشر كنند توان پخشش را ندارند و رژيم نميگذارد بدست مخاطب برسد." خب تا اينجا معلوم است.طبيعتا اصلا قرار نيست رژيم بگذارد!. اما اين همه داستان نيست. استدلال اشكال دارد. بايد قضيه را از اين طرف ديد كه چرا اين صدا ( كمونيستها) بگوش توده ها نميرسد؟ قرار نيست از كانال حكومت برسد. اما در اين دوران كه كمترين مانع در مقابل انتقال اين صدا است باز چرا نميرسد؟ پاسخش روشن است. توده ها هردليلي به كمونيستها اعتماد ندارند. اين واقعيت را نميتوان لاپوشاني كرد بلكه بايد ريشه هايش را يافت. برخي از دلايل اين بي اعتمادي به تبليغات گسترده دشمن در سطح ايران و جهان برميگردد اما بخشي هم به خود كمونيستها برميگردد. كمونيستها هرچند جانفشاني ها كردند اما قادر نشدند الگوي مناسبي براي يك تشكيلات با نشاط و رزمنده براي توده ها شوند. آفت سكتاريسم و دگماتيسم كمونيستها را فلج و بيمار كرد و سبب قطع ارتباطش با توده ها شده. توده ها بزرگترين شكستهاي تاريخي شان را در اعتماد به شعارها ديدند. و امروز از شعار بيزار و تشنه ديدن عمل هستند. آنها در طول تاريخشان بارها ديدند كه كساني با شعارهاي خوب و قشنگ فتحشان كردند و بسرعت توسط همانها وحشيانه تر از گذشته سركوب شدند. به همين علت است كه ديگر تره اي براي هيچ اعلاميه و تحليل سياسي خرد نميكنند و متاسفانه كماكان به جناح هاي داخلي رژيم اميد بستند كه بخشى از تضادهايشان حداقل در جلوى چشمان مردم حل و فصل ميشود. بدون كمترين ترديدي به آنها هم اعتماد ندارند اما همواره در مقابل انتخاب بد و بدتر، و يا چيزهايي كه بچشم ميبينند و نميبينند قرار گرفتند. همينها سبب شده كه شانس قدرت يابي كمونيستها هر روز كمتر از گذشته بشود و اين چند سال ديديم كه مردمي كه در مقابل بسياري چيزها واكنش نشان ميدهند اما در هيچ يك از مواردي كه به كمونيستها مربوط ميشد واكنش نداشتند. چون اعتماد ندارند، برايشان مسئله نيست و متاسفانه ، سوسياليسم و ماركسيسيم اصولا شايد آخرين چيزي باشد كه فكرشان را درگير كند. در انتها بدون كمترين ترديدي كتاب منتشره در ايران نوشته ارگانهاي امنيتي بود با همان اهدافى كه سخنران بدرستي به آنها اشاره داشت. هيچ شك و شبهه اي نبايد داشت كه مردم ( منظور همان قشر كتابخوان و نيمه روشنفكر جامعه است) كمترين توهمي نسبت به دروغ بودن مفاد آن كتاب ندارند. اما همه اينها دليل بر اين نميشود كه روايتهاي اينطرف را حقيقت بشمار بياورند كه براي رسيدن به ان حداقل اعتمادها بايد وجود داشته باشد. اين اشتباه است كه بگوييم فقط رژيم مسبب ترويج تفكر ضدتشكيلات است و صفوف خودي تاثيري بر اين جو نداشتند. بلكه تولد صدها تشكل متنوع سياسي كه در اين سالها يكشبه بوجود آمدند و يكشبه هم از بين رفتند ( سازندگان و مجريان همه آنها هم هميشه چند نام آشناي اينترنتي بودند) مهمترين علت فراري دادن فعالين از تشكل گرايي است. اين استدلال غلطي است كه فكر كنيم چون سه نفر كنار هم جمع شديم و يك وبسايت داريم و دو تا عكس بالاي آن چسبانديم پس مروج تشكل گرايي هستيم. كه همين تشكل هاي عمدتا خانوادگي ( معمولا يك زن و شوهر رهبران آن هستند) با پنج شش هوادار كه كمترين عمل مبارزاتي ندارند و همه فرصتهاي بزرگ شدن و رشد پيدا كردن را با دست خود نابود كردند عامل اصلى ترويج تفكر ضدتشكيلاتي بودند. بعبارتي امروز رژيم در جاده اي حركت ميكند كه قبلا توسط خودمان ساخته شده بود.
فريبرز سنجري در افشاي آن كتاب به نكات تاريخي بسيار باارزشي دست گذاشت و توانست بسياري از شك و شبهه ها را در دروغ بودن آن كاغذ پاره ها اثبات كند كه خودش قدم باارزش و قابل تقديريست. اما بعدش چه؟ اين افشاگري تا كجا برد خواهد داشت؟ آيا فراتر از پالتاك و چند وبسايت خواهد رفت؟ تجربه نشان داده كه قطعا خير. چرا؟ چون او فقط افشاگري كرد و نه استدلاي محكم و سياسي كه در تاريخ ماندگار شود. او چيزي را افشا كرد كه باز هم خواهد آمد و تاثيرش را در هر اندازه اي خواهد گذاشت. اما استدلال اگر از يك منطق روشن و قوي پيروي كند خودش بخشي از تاريخ خواهد شد. استدلال سنجري ضعيف بود. بزرگترين اشتباه او كه هميشه انجام داده و باز هم انجام خواهد داد همان جايگزين كردن نقد اخلاقي با نقد سياسي بود. معمولا كساني از اين شيوه هاي تحليلي استفاده ميكنند كه قصد دارند بصورت جانبي نقش خود، و يا وصل خود را به يك برهه از تاريخ نشان دهند و اينكه مثلا با فلاني چقدر نزديك بودند. درحاليكه بررسي هاي اخلاقي اشخاص شايد خوراك خوبي براي نشريات زرد و زودگذرباشد اما هيچوقت ماندگار نخواهد بود. اما نقد سياسي قادر است خود تبديل به جريان شده و به بخشي از تاريخ سنجاق شود. در يك كلام. بحث سنجري در نودوپنج درصد بسيار خوب و درخشان بود. افشاگري هايش درست و تاثيرگذار بود . ولى از روي اينكه ميدانم كسان زيادي خواهند بود كه به اينگونه تعريفها بپردازند ، من ترجيح دادم به نكات نامفهوم بحث اشاره كنم. هرچند در كليت با آن موافق هستم. در مجموع سخنراني كه من شنيدم از جمله مباحث شفاهى باارزشى بود كه نه تنها شنيدن دوباره آن ، بلكه انتشار كتبى اش بواسطه ماندگاري آن ميتواند كار درستي باشد. فايل هاي صوتي سخنرانى:
گفتگو و بحثهای آزاد - بخش چهارم گفتگو و بحثهای آزاد - بخش پنجم
Email This
Comments (1)...
وقتى كسى نباشد كه واقعيات را در مورد تاريخمان همانطوري كه بود منتقل دهد كساني خواهند آمد كه راست و دروغ را يكجا بخوردمان بدهند. تاريخ با هيچ كسي شوخي ندارد. همه چيز بلاخره روزي آشكار خواهد شد
سر بلند عزیز من براین باورم که نوشتن تاریخ کاری گروهی است و فرد به تنهایی توانای این کار عظیم را هم از نظر زمانی و هم از لحاظ مکانی انجام دهد اما چرا افراد ی که در جریان ها حضور داشته اند و به خصوص آنانی که درکمیته مرکزی جا خوش کرده اند از این کار شانه خالی می کنند به این دلیل است که از پذیرش مسئولیت کار های که انجام داده اند و در مجموع خواهان ریزش شخصیت کاذبی که برای خویش ساخته اند نیستند داور تاریخ بسیار سخت گیر است و از هیچ کس و یا گروهی که واقعیات را وارونه جلوه دهند به آسانی نخواهد گذشت همانطور که در جریان هستید جنبش کردستان تاریخ حونباری در خلال سی سال گذشته داردو متاسفانه بر اثر اتخاذ تاکتیک های غلط به شکست کشانده شد در همین رابطه در سال 2009 کتابی به نام مصاحبه با ابراهیم علیزاده در باره تاریخ سی ساله ی کومه له (( به زبان کوردی )) منتشر شده است که آگاهانه از باز گو کردن تاریخ واقعی کومه له خود داری نموده اند {{ که نقد این کتاب به قلم من در جندین بخش در همین سایت منتشر شده که سبب گردید اب به خوابگاه مورچه گان برود و صوفیان پیرو علیزاده چه قشقر کی به پا کردند }} و در سال 2010 در رابطه با تاریخ کومه له این بار از زبان عبدا.. مهتدی به تعریف تاریخ پرداخته اند که سعی خواهم کرد تا آن جا کهوقت اجازه بدهد آنرا با بیان واقعیات به نقد بکشم{{ جالب است بدانید که این دو نفر با توجه به این که آگاه هستند که در حدود 90% از ساکنان کردستان ایران به دلیل سیاست های شونیستی رژیم های سلطنتی و جهالت و جهت خوش خدمتی به سرمایه از یادگیری زبان مادری خویش محروم بوده اند کتاب های فوق را به زبان کوردی منتشر کرده اند به جای زبان فارسی}} Write comment |






