|
حبيب غرق در فيلم بود و من هم بى حوصله از ديدن ده باره آن. نميدونم اين " فريدا" چى داشت كه هر وقت بيكار مى شد دوباره مى ديدش. اتفاقا من كه اصلا از آن فيلم خوشم نمى آمد.
گفتم: يا سرت توى كامپوتره يا توى تلويزيون
گفت: مى خواى سرم كجا باشه؟ توى مزخرافت تو؟
گفتم: ببينم حبيب، تو يه چيزهايى از بچه گى ت برام تعريف كرده بودى. مثل اينكه مى گفتى وقتى بدنيا آمده بودى توى بيمارستان عوضت كرده بودند
حبيب خنديد و چيزى نگفت. ادامه دادم: اگر دستم به اون نامردى كه تو را با بچه ميمون عوض كرده بود مىرسيد. نشونش مى دادم.
حبيب گفت: معلوم نيست آخرش " سنتز " من و تو چى از آب درمياد.
نفهميدم چى مى گه. خودش هم فهميد كه من نگرفتم. نگاهى بمن انداخت و گفت: شرط مىبندم اصلا كلمه " سنتز" بگوش ت نخوره ..... هى بسوزه پدر بيسوادى
گفتم: ببين، من شك ندارم خودت هم دقيقا نمى دونى چيه. مثل بقيه فقط كلمات را ياد گرفتى و همينطور مى پرونى
حبيب جواب داد: چون ميدونم عقلت به اينجا ها نمى رسه برات يك توضيح كوچكى مى دم. سنتز نتيجه برخرود دو پديده متضاد با همديگر است. خدمت خرت اضافه كنم كه هرپديده اى در دنيا حاصل برخورد دو چيز با هم است.
گفتم: بى تربيت نشو ديگه
نيشخندى زد و ادامه داد: به بررسى اينطورى مسايل مىگويند " ديالكتيك" . هرچند كه شك ندارم تا بحال اسمش به گوش ت هم نخورده بود
گفتم: من نمىفهمم اينچيزها چه ربطى به تو داره. به چه كارت مياد؟
جواب داد: اولا تو نه شما. بىادب . دوما اينكه ما ماترياليست هستيم. اونهم از نوع ديالكتيكش. سوما اينكه به همين دليل به سوسياليسم رو آورديم كه حاصل و سنتز برخورد دو مسئله متضاد، يعنى كار و سرمايه است.
الاغ فكر مىكرد من اين چيزها را نمىدونم. مثل اينكه يادش رفته فلسفه خوندم. اما گذاشتم كه حسابى دوربرداره.
حبيب ادامه داد: مثلا همين خونه را در نظر بگير. يه آدم كودن و مجسمه بلاهت و درماندگى كه جنابعالى باشيد داره در كنار انسانى شريف، انقلابى كه كمرش زير بار كار مزدى خورد شده زندگى مى كنه. فكر مى كنى سنتزش چى بشه؟
جواب دادم: انقلاب، يعنى اينكه شما بلاخره پيروز مىشى منو از اين خونه بيرون كنى و نه تنها ابزار توليد، بلكه ابزار اشپزخانه و حمام را هم كه با يكديگر خريدم تصاحب كنى.
حبيب خنده اى بلند بالا كرد و گفت: اهه، تو هم يه چيزهايى مى دونى ظاهرا. اما عزيز دلم، همخانه اى دلبندم ، تو كه باعث استثمار من نبودى، من با سرمايه دارها كار دارم نه تو .
پرسيدم: حالا بلاخره توى اين تضاد كجاش اصليه و كجاش فرعى؟
حبيب چشمش را گرد كرد و گفت: به به، ظاهرا تو هم يه چيزهايى حاليت ميشه ها، راستشو بگو اينارو كجا شنيدى؟
جواب دادم: حبيب جان وقتى تو چشمات را درشت مى كنى احساس مىكنم كه در مقابل يك كروكوديل نشستم. ميشه خواهش كنم تعجبت را طور ديگه اى ابراز كنى كه كمتر آدمو ياد فيلمهاى " راز بقا" بياندازه
حبيب: لوس نشو . جون من كجا شنيدى؟
جواب دادم: مثل اينكه يادت رفته اين پالتاك لعنتى ت هميشه روشنه . البته نمى دونم چه مرگت شده كه دو ماهى ميشه سراغش نرفتى اما چهار سال ديونه ام كردى با اينهمه صداهاى نكره و زنانى كه انگار هركدومشان " مادر ترزا" هستند و دارند از صومعه چت مى كنند.
حبيب: حداقل اينكه بلاخره يه چيزى هم از تضاد عمده و فرعى يادگرفتى
گفتم: ياد كه نگرفتم. چونكه خود اونهايى هم كه داشتند حرف مى زدند نمى دونستند چى ميگند. راستى حبيب من آخرش نفهميدم چرا شما و رفقات از اكثر چيزهايى كه با صداى بلند مى گيد بى اطلاع هستيد؟ هميشه و همتون در سطح داريد وول مى خوريد. من هيچ وقت نشنيدم هيچكدومتون يكى از همين مسايل را بگيريد و تا آخرش بريد تا ببينيم بلاخره چى هست.
حبيب كمرش را راست كرد و گفت: من مى فهمم كه برات سئوال پيش آمده و مى خواهى جوابش را پيدا كنى. اما آنقدر خرى و غرور خركى دارى كه نمى خواهى رك و راست به آدم بگى كه علاقه دارى بيشتر بدونى.
و ادامه داد: چون مى دونم قصد دارى برى يه جايى و كمى جلوى چند تا خنگ تر از خودت قمپز در كنى پس برات كمى توضيح مىدم. اما اگر مزه بپرونى، خودتو لوس كنى و قر و قميش بيايى به جان خودم همين قندان را پرت مى كنم طرفت.
گفتم: مى دونم كه برات بهترين فرصت اظهار فضله ، اما نااميدت نمى كنم توضح بده
حبيب چشم غره رفت و بروش نياورد و گفت:
در دنيا و در طول زندگى ما با تضادهاى متفاوتى طرف هستيم . تضادهاى كوچك و بزرگ. اما نميشه كه همه آنها را با هم حل كرد. پس بايد ديد كدومش تضاد عمده است، كدومش تضاد اساسى و كدومش تضاد فرعى.
پرسيدم : تضاد عمده با اساسى مگر فرقى هم داره؟
حبيب: زبون به جيگر بگير. دارم مى گم ديگه
و ادامه داد: ما به " تكامل" معتقديم. اين تكامل در يك پروسه كه نتيجه برخورد اين تضادهاست شكل مى گيره. هرجاش را نفهميدى بگو تا يكى بزنم توى مغزت تا بهتر بفهمى. خب حالا تضاد اساسى به تضادى مى گويند كه ماهيت پروسه تكامل را تعريف مى كنه و از اول تا آخر پروسه باهاشه. اما تضاد عمده براى شرايط خاص و محدودى درنظر گرفته مى شه چون مى تونه در مراحل مختلف تاريخى تاثير مهمى بروى كل مسئله ديالكتيك و پروسه برخورد تضادها بذاره.
حبيب نگاهى بمن كرد و با نااميدى آهى كشيد و گفت: ببينم، تو شبها سبزيجات هم مى خورى؟
گفتم : اره
گفت: خب ديگه لازم نيست، از اين به بعد علف بخور كه برات مقوى تره
گفتم: آخه خيلى پيچيده است. چرا اينقدر سخت؟ پس اون رفقاى بيچاره ات حق دارند كه خودشون هم توش موندند.
حبيب سرش را خواراند گفت: يك بار ديگر سعى مى كنم. اگر نفهميدى برو جيش كن و بخواب. گوش كن. تضاد عمده با با تضاد اساسى فرق مى كنه هرچند كه تضاد اصلى در آن هم هست. به اين علت مى گيم تضاد " عمده" كه مهمترين عامل روشن شدن تضاد اساسى هستش و روى تضادهاى فرعى ديگر اون پروسه تاثيرمهمى مى ذاره. البته براى حل تضاد اساسى نيازى به حل كامل تضاد عمده نيست اما براى اينكه " تضاد اساسى" حل بشه بايد به تضاد عمده به جد پرداخت.
حبيب زل زد و بمن و چيزى نگفت
گفتم: چته، چرا اينطورى نگام مى كنى
گفت: دلم بحالت مى سوزه. مى تونم درك كنم كه الان چقدر خودت را خاك بر سر حس مى كنى
جواب دادم: آخه ديوانه زنجيرى. تو مثلا مدعى هستى كه مى خواهى يك دنيا را تغيير بدى. همه اين ادعاها هم روى همين ديالكتيكتون سواره. خب وقتى اينو كسى نمى فهمه، وقتى نمى تونيد بزبون آدميزاد حرف بزنيد. وقتى نمى تونيد همچين چيز مهمى را طورى توضيح بديد كه طرف سر دربياره ، پس مى خواستيد امروز دنيا را داشته باشيد؟ زپرشك بابا
حبيب چيزى نگفت
گفتم: حالا مى خواهى من همينها را به زبون ساده تر برات بگم؟
حبيب: برو بابا، مال اين حرفها نيستى
گفتم پس گوش كن: اون چيزى كه تو داشتى خودتو جر مى دادى را مى شه اينطورى هم گفت . بازى شطرنج را درنظر بگير. مات كردن شاه حريف همون تضاد اساسى است، يعنى آخرين هدف ، يعنى اون چيزى كه قراره بهش رسيد. اما همينطورى كه نمى شه راه افتاد و شاه را مات كرد،پس بايد قبلش يه كارهاى ديگه اى هم بشه. مثلا اول بايد سعى كرد كه تحرك همه مهره ها را تكامل داد و اطراف شاه خودى حفاظ مطمئنى ساخت. بعدش بايد با يكسرى حملات هماهنگ جلوى تحرك حريف را گفت و فلجش كرد ، چرا كه اگر طرف هم بتونه تحرك داشته باشه ما مى بازيم. اخرين مرحل اينه كه حالا شاه از هرطرف زير حمله قرار گرفته بشه و تا درنهايت مات بشه. پس اين مراحلى كه تا " مات " كردن لازمه بررسى بشه همان تضادهاى عمده و فرعيه كه خودت را جر دادى توضيح بدى.
حبيب دهانش باز مانده بود و نگاه مى كرد
ادامه دادم: اما اونجا كه گفتى براى حل تضاد اصلى نيازى به حل كامل تضاد عمده نيست را براى خود خرت در همين مثال توضيح مىدم. درسته كه براى حل تضاد اساسى ، يعنى مات كردن شاه بايد تضادهاى عمده را تكامل داد اما نمى شه همه را كاملا حل كرد. چرا كه به هر حال شطرنج باز با يك فاكتور زمان هم روبرو هست كه مى تونه در يك مرحله اى خفتش را بگيره و سبب باختش بشه. پس هر حركتى را بايد در جهت حل تضاد اساسى قرار داد ، حتى اگر تضادهاى ديگر بطور كامل حل نشده باشند.
حبيب كماكان بمن زل زده بود
گفتم: ازت خواهش نكردم كه برام نقش كروكوديل را بازى نكنى؟
حبيب با صداى ارام: ببين اينهايى كه گفتى معركه بود.
گفتم: خب بود كه بود. من اينها را خوندم، درست مثل مشق مدرسه ، براى اينكه بتونم نمره بيارم سعى كردم كاملا بفهمم. اين كه شاهكار نيست.
حبيب: مرگ من بذار برم يك اتاق پالتاكى باز كنم همينها را كامل و مفصل توضيح بده
گفتم: باز دوباره ياد اين پالتاك افتادى. چند ماهه كه ديگه صداش را نمى شنوم و اعصابم ارام شده . پالتاك كيلويى چنده بابا. اصلا چه فرقى مى كنه اينها را بگى يا نگى؟ براى كى؟ براى همون صدنفرى كه شب و روز اونجا وول مى خورند. ببين عسلم، هروقت تونستيد همينها را در عرصه عمل و مبارزه بميون مردم ببريد كار كرديد. وگر نه كه پالتاك جز چند تا آدم ورشكسته و فرتوت بيشتر نيست كه هى دور هم جمع مى شند تا خاطراتشون را زنده كنند. خاطراتى كه ديگه شايد براى هيچ كسى از نسل امروز جذابيت نداشته باشه. بى خيال حبيب
حبيب: هى هى ، روت را زياد نكن، تعريفت را كردم فكر كردى آدم شدى. نه عزيزم تو همچنان همان بره زيبا باقى خواهى موند. اون زمان كه تو داشتى يقول دوقول بازى مى كردى ما همينها را در جامعه و در مبارزه اصلى دنبال كرده بوديم
گفتم: اره جون خودت. ديدم چه گندى زديد. چون هيچكدوم از اين تضادها را نفهميديد ، هنوز هم نفهميديد. آخه ديوانه جان، مبارز بودن كه هميشه به معنى اين نيست طرف همه چيزو ميدونه. براى مبارز شدن هزار تا ايتم لازمه كه يكيش هم همين دانش و فلسفه است.
حبيب: مى دونى مشكل آدمهايى مثل تو در چيه؟ تا بحال فلاسفه دنيا را توضيح دادند اما ما مى خواهيم اون را عوض كنيم
گفتم: خب عوض كنيد، اما اولش بايد بفهميد چى را مى خواهيد عوض كنيد. اصلا يه سئوال ازت مى كنم. تضاد اساسى امروز چيه؟
جواب داد: از نظر من تضاد خلق و امپرياليسمه
گفتم: پس تضاد كار و سرمايه چى شد؟
گفت: مال دوره ماركسه. مال دوره كاپيتال. اما لنين اومد و امپرياليسم را توضيح داد و نتيجه اينكه تضاد اساسى ميشه همون تضاد خلق و امپرياليسم.
جواب دادم: من توى كتابها خوندم كه مائويستها اينو مى گند. خب، پس با اين حساب تضادهاى ديگه كلى و فرعيه.
حبيب: درسته
پرسيدم: جمهورى اسلامى چى؟ اين كجا قرار داره؟
گفت: تضاد عمده هست.
جواب دادم: خب حالا بر اساس فلسفه تضاد لازم هم نيست كه تضاد عمده بطور كامل حل بشه . اين همون چيزيه كه بهش اعتقاد دارى. پس چكار مىكنيد؟ يهو يادتون ميفته كه خمينى ضد امپرياليسته. يادتون ميفته كه درگير شدن زياد در اين تضاد در نهايت ممكنه به تضاد اساسى صدمه بزنه. يادتون ميفته كه بايد حل اونها را در پس حل تضاد خلق و امپرياليسم دنبال كنيد. و اينها يعنى اينكه " گند" زديد. گند مى زنيد، باز هم مى زنيد.
حبيب ديگر چيزى نگفت.
من هم ساكت شدم
حبيب به حرف درامد: اما من اينها را قبول ندارم
گفتم: ببين من چيزى را مى گم كه تو هميشه شعارش را مى دى . آخه اورانگوتان جان، هر فلسفه اى در تكامل تاريخ بايد عوض و متكامل بشه. اينو كه ديگه خودت هم قبول دارى. من نمى فهمم چطور شما شعار تكامل را براى هر چيزى سر مى ديد اما براى افكار و نظريات خودتون نه؟ همه چيزهاى دنيا بايد تكامل پيدا كنه به جز اونچيزى كه در مغز شما مى گذره؟ راستش بخواهى من فكر مى كنم تو را با او سر طاست بايد در الكل خواباند كه منغرض نشى تا از دوره ارتجاع حداقل يه چيزى براى نمونه داشته باشيم.
حبيب: خب، مثل اينكه دارى ميفتى به مزخرف گويى. بهتره اين بحث را ول كنيم و جاش بشينيم يه دست شطرنج بزنيم
خنديدم و گفتم: اى كلك، حالا كه راه " مات " كردن را بهت ياد دادم مى خواهى شطرنج بازى كنى؟
حبيب: سر چى؟
گفتم: يه جفت جوراب
سربلند پنجم آوريل 2006
Comments
 |