امروز: جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۱
 
  پنل گروهها / امکانات
 
سربلند: كازابلانكا PDF چاپ نامه الکترونیک

حبيب روى يك خروار فرمهاى مالياتى خم شده بود و عرق ريزان در حال جستجو ميان آنها بود. من هم از روى بى حوصله گى  يه كتابى كه تازه سروكله اش در خانه ما پيدا شده بودرا ورق مى زدم. اسم كتاب " داد و بيداد" بود يا بيداد و داد. برام خيلى فرق نمى كرد اولش داد بود يا بيداد. كتاب پاك حوصله ام را سر برده بود. خطاب به حبيب گفتم:

چته اينطورى روى اين كاغذها چوندك زدى؟ چه مرگته؟

حبيب: آخر ساله، بايد اين فرمها را زودى پر كنم تا شايد يه چيزى از اونهمه مالياتى كه امسال دادم بهم برگرده.

و با نوك خودكار وسط طاسى سرش را خواراند.

 

گفتم: ميگم دوره تبعيد همچين بدك هم نيست ها. از هر سوراخى يه چند صد يورو مى كشيد بيرون

حبيب: اره ارواح جد بزرگوارت. اونوقت كه تو دارى فوج فوج دخترهاى خواستگارتو در خواب جواب مى كنى بنده در خيابان دارم سگ لرز مىكنم...... تازه، اين هم كه مى گيرم دست آورد مبارزات طبقه كارگره

زيرچشمى نگاهى بمن انداخت تا ببيند مى خندم يانه. به روى خودم نياوردم.

 

گفتم: داشتم لاى كتابهات مى چرخيدم

حبيب: غلط مى كردى

گفتم: چقدر كتاب خاطره دور خودت جمع كردى

حبيب: آخرش را بگو. مىدونم كه دارى مقدمه چينى مى كنى كه باز از ما كمونيستها پاچه گيرى كنى

گفتم: چرا اينهمه كتاب خاطره يكهو در اين چند سال  چاپ شده؟

حبيب: خب ، ما هم با همين خاطره ها زنده ايم ديگه

گفتم: خب اگر شما مرديد چى؟

حبيب: خودت بميرى. مثل  گوساله سامرى همينطور از خودش حرف " در وكنه" ..

حبيب با صداى بلندى قهقهه زد

 

سرحال آمده بود

گفتم: من امروز داشتم به اين فكر مىكردم كه چرا ميان اينهمه خاطره از دوره انقلاب، قبل انقلاب، سياهكل، آمل  و يكمليون خاطره دوره زندان ......

حبيب: اوه، بترك بابا  ببينم چى مى گى

گفتم: خاك بر سر نفهمت. سئوال من اينه كه چرا ميان اينهمه خاطره كه نوشته شده هيچ كتاب خاطراتى از دوران كردستان  پس از سالهاى شصت نوشته نمى شه؟

حبيب انگارى برق گرفته باشه: اصلا تو رو سننه؟ خب دلشون نخواست بنويسند، به تو چه؟ مگه فضول مردمى ؟

گفتم: فقط يك كتاب ديدم كه اسمش اسناد نميدونم چندم بهمن بود

حبيب خودكارش را بطرفم پرت كرد و گفت: اى كه لال بميرى، ميمردى همان دو كلمه ديگرش را هم از خاطرت مى بردى؟

 

گفتم: الاغ جون برام سئوال شده. آخه هى مى گيد فلانى توى كردستان بود، بيسارى از بچه هاى كوهه، چه ميدونم هى براى هم قپى در مى كنيد. خب چرا هيچ كسى از اون دوران ، رشادتها و مبارزات نمى نويسه؟

حبيب: الان جوابت را مى دم. ببين قبل از هر چيزى بايد برى مسواك بزنى، بعد منو صدا كن بيام سرپات بگيرم كه جيش كنى، بعدش اونقدر برات پيشى پيشى مى كنم تا خوابت ببره و يادت بره اصلا چه سئوالى توى اون مغز خراب شده ات وجود داشت.

 

گفتم: اهه، عجب خرى هستى . خب برام سئواله، خود تو هم چند سال اونجا بودى اما هيچوقت نگفتى چكار مى كردى. از هزار تا چيز تعريف كردى اما از آن دوره نه.

حبيب: ببين ، جون امواتت، تو را به همه مرده ها و زنده هات دست از سر من بردار. تمام رخت چركهامون كه ولو شده ، اين يكى را بذار بمونه، مرگ خودت ول كن اين سئوالو

 

ميدونستم اگر بخواد چيزى را نگه محاله بشه ازش كشيد بيرون. اما واقعا اين سئوال حسابى منو بخودش مشغول كرده بود.

 

گفتم: حبيب جان، الان ما چند ساله با هم همخانه هستيم. توى تمام خوشى ها و ناخوشى ها با هم بوديم. انقدر با هم بوديم كه كم مونده دخترهاى همسايه صدامون بزنند كه بريم پشتشون رو ليف بزنيم چون فكر مىكنند ما "هومو" هستيم.

 

گل از گل حبيب شكفته شد. با خنده گفت: متوجه شدى چه احترامى بهمون مىذارند؟ ما براشون جالب شديم. بخصوص وقتى كه از خريد بر مى گرديم و يك دسته ساك را تو گرفتى و دسته ديگر را من.

حبيب ولو شده روى فرمهاى مالياتى هى مى خنديد.

 

گفتم حالا موقعشه.

 گفتم: پس بيا اين يكى سئوال را  هم برام توضيح بده تا اگر يكى روزى زبونم لال من افتادم و تو مردى تجربياتت را به يكى ديگه منتقل كرده باشى.

 

حبيب با عصبانيت: اهه، ول كن ديگه. من چه مى دونم چه خبر بوده. من چه مىدونم چرا كسى از آن دوره چيزى نمى نويسه.

 

نه، نمىشد، روى دنده لج افتاده بود. پاشدم به سمت دستشويى برم  كه ظاهرا حبيب چيزى در صوت من ديده بود و زير لب بدون اينكه بمن نگاهى كنه پرسيد: فيلم كازابلانكا را ديدى؟

گفتم : نه

گفت: ببينش

سربلند 13 دسامبر 2005

Comments (1)

Subscribe to this comment's feed
...
0
in majara che rabti be cayablanka dare?
hamid , ژوئن 06, 2011

Write comment

smaller | bigger

busy
 
 
اعتراض حق شماست !!...........اعتراض حق شماست !!......اعتراض حق شماست !!