|
بيمارى " تقديس انفراد" از جمله افات مهمى است كه جنبش چپ ايران بيش از دو دهه با آن دست بگريبان بوده و تا بحال از همين زاويه لطمات اساسى خورده است. برخورد نادرست به مقوله " انفراد گرايى " و عدم ريشه يابى درست دلايل " انفراد گرايى" در ميان فعالين كمونيست ايران سبب شده كه امروز " منفرد " بودن به اشتباه تبديل به فضيلتى در ميان كمونيستها گرديده و آنانى كه خود را با عنوان " چپ منفرد" معرفى مى كنند در جايگاهى قرار بگيرند كه به اشتباه به عنوان جايگاهى برتر به فعالين جنبش معرفى شده است.
كمونيستها نمى توانند منفرد بمانند. در حقيقت كمونيستى كه براى مدتى طولانى تن به " انفراد" داده باشد ديگر نه تنها كمونيست نيست، بلكه نافى هرگونه تشكلى پى گير و مانعى مهم در راه پيشبرد مبارزه طبقاتى خواهد بود.
انفراد گرايى تا بحال لطمات جبران ناپذيرى را به جنبش نوپاى ايران وارد كرده است چرا كه منفردين نه تنها هيچگاه بدرستى تحليل نشدند ، بلكه بر عكس و به اشتباه انفراد آنان نتيجه دانش و آگاهى سياسى شان معرفى گرديده. در حالى كه هر پديده اى دلايل خاص خود را دارد و نمى توان بدون ريشه يابى آن نتيجه مشخصى را از آن استنتاج كرد. به همين علت امروزه شاهد فوج عظيمى از اعلاميه نويس، مقاله نويس و سخنرانانى هستيم كه همگى هم با افتخار خود را "چپ منفرد " معرفى مى كنند بدون اينكه كسى بداند دلايل انفراد آنها در چه بوده.
بدون كمترين ترديدى " انفراد گرايى" حاصل دو مقوله مهم بوده. يكى سكتاريسم و عدم مناسبات دمكراتيك در ميان سازمانها و احزاب ايرانى و عامل دوم فرار از مسئوليت و علاقه به پى گيرى زندگى مطئمن در ميان برخى از فعالين مى باشد كه اين دو عامل در طى مدتهاى طولانى رخوت سياسى و عدم وجود يك مبارزه ايدئولوژيك همه گير و فعال در سطح جنبش كمونيستى ايران در هم مخلوط شده اند بطوريكه ديگر نمى توان فهميد چه عاملى براستى سبب انفراد فلان فعال سياسى شده است.
بدون كمترين ترديدى منفردين دليل انفراد خود را مناسبات غيرسالم در سازمانهاى سياسى مى دانند اما اين دليل تمام واقعيات نيست كه بسيارى از منفردين براى پوشاندن ضعفهاى خود در پشت آن سنگر مى گيرند. از سويى ديگر واقعيت انكار ناپذير وجود فساد سياسى در سطح رهبرى جريانات سياسى موجود سبب شده كه دلايل منفردين محكمه پسند جلوه كرده و به انان چهره اى مترقى و انقلابى اهدا كند. متاسفانه اينگونه ادعاها براى مدتى مى تواند دليلى نسبتا قانع كننده بشمار بيايد اما وقتى مدعى بيش از بيست سال با افتخار كسوت " انفراد" را بر تن دارد نشان از آن خواهد داشت كه عمده دلايل طرح شده او واقعيت نداشته و علت انفراد او چيزى جزخستگى و بازگشت به زندگى ارام و معمولى نبوده. چرا كه هيچ كمونيستى نمى تواند سالهايى طولانى هيچ ظرف مناسب كار تشكيلاتى را براى خود نيابد و يا خود در تلاش بوجود اوردنش نباشد.
مبارزه كار يك نفر و دو نفر نيست. مبارزه فقط در ظرفى تشكيلاتى قابل پىگيرى است، ظرفى كه از ساختارى دقيق و درست بهره برده تا بتواند هم از توده ها بياموزد و هم به آنها بياموزاند. بقول لنين " انقلاب وظيفه هيچ گروه و حزبى نبوده بلكه كار توده هاست" اما توده ها بخودى خود بدنبال انقلاب نخواهند رفت و شرايطى كه منجر به انقلاب شود ازجمله شرايطى است كه بندرت در تاريخ سياسى ملتى رخ خواهد داد و اينجاست كه تشكيلات و حزب سياسى مى تواند نقش موتور محرك را در آن برعهده گيرد، موتورى كه قرار نيست چيز تازه اى را به توده ها بدهد بلكه تنها بايد خواسته هاى آنان را بصورت سنتزى قابل اجرا درآورده و دوباره بخودشان برگرداند.
بدين ترتيب هيچ شخص منفردى قادر نخواهد بود كه بحثهاى رايج ميان توده ها را جمعبندى كرده و انها را بصورت فرمولى مبارزاتى بار ديگر به آنها برگرداند و اينكار تنها و تنها توسط يك تشكيلات سياسى قابل وصول خواهد بود. تشكيلاتى كه البته تمامى اركانهاى پالايش نظرات و ساختارهاى سياسى و مناسبات درست اعضا در آن حكمفرما باشد.
معضل بزرگ امروز جنبش چپ ايران نه در تفرقه ، بلكه در " تقديس" آن است. كمااينكه مى بينيم هرازگاهى منفردينى كه خودشان حامل " تقديس انفراد" هستند بدور يكديگر جمع شده و به همان سرعت هم متلاشى مى شوند. چرا كه انان در درجه اول نتوانستند تكليف خود را با مقوله " انفراد " روشن كرده و بارها از اين دست آويز نادرست كه " منفردين نسبت به تشكلها مترقى تر هستند" سبب فروپاشى هر اتحادى ميان خود شدند. در حالى كه يكى از دلايل اصلى زمينگير شدن چپ در ايران وجود همين منفردين است، منفردينى كه ترويجگر انحلال هستند تا تشكل، منفردينى كه به سبب قرار نداشتنشان در يك ظرف تشكيلاتى و بدنبال آن فقدان آموزش صحيح در بستر يك مبارزه ايدئولوژيك درست حامل مخرب ترين انديشه هاى گاها ضدانقلابى شده اند كه آن را از زاويه يك فعال چپ بخورد جنبش مى دهند.
به هيچ عنوان نمى توان لزوم " تشكل " را منكر شد چرا كه انسانها در جمع قادرند به نقطه نظرات مشتركى رسيده و خود را در جهت تحقق آن پايبند ببينند. تشكل در قالب گروه و حزب و سازمان عملا به مبارزات نفرات سمت و سو داده و در نهايت مى تواند الگوى صحيحى را براى مبارزات توده ها ترسيم كند. نمى توان خود را " منفرد" ناميد و به آن افتخار هم كرد و در عين حال از يك طبقه اجتماعى خواست كه خود را متشكل كند!. شايد توده ها نتوانند پرسش هاى خود را به شكل منسجمى طرح كنند اما آن پرسشها در تفكر طبقاتى اشان وجود خواهد داشت. آنها مى بينند كه كسانى آنها را به اتحاد و تشكل دعوت مىكنند كه خود " منفرد " بودنشان را افتخار مى دانند.
هردوره تاريخى از مبارزات طبقاتى جوامع به تشكلات سياسى نوين خود نياز دارد. تشكلها و احزابى كه قادر باشند با تحولات رشد كرده و پاسخهاى روشنى براى تضادهاى رودررو در مبارزه داشته باشند. ما امروز در عصر ارتباطات سريع زندگى مى كنيم و ديگر هيچ چيزى قادر نخواهد بود تا مانع انتشار صداى ما شود، پس اگر مى بينيم كه باز هم صداى ما شنيده نمى شود هيچ دليلى جز "ناكارآمدى" صداى ما وجود ندارد. ما دير يازود بايد خود را " قضاوت " كنيم. بلاخره روزى بايد در مقابل خود قرار گرفته و بن بستى كه در آن گرفتار آمده ايم را بدرستى تحليل كنيم. ما چاره اى نداريم جز اينكه بازنگرى اساسى در نظرات خود داشته باشيم و از ياد نبريم كه ماركس در دوره خود، لنين در دوره خود و مائو هم در دوره اى كه زندگى مى كردند توانستند دنيا را تكان داده و سرنوشت بشر را عوض كنند. ما امروز بايد از تجربيات آنها، شكستها و پيروزى هايشان درس بگيريم اما قادر نيستيم همان را دوباره تكرار كنيم
انقلاب اكتبر با تمام عظمتش اما اشكال داشت كه همان سبب شكستش شد. انقلاب چين هم شكست خورد چون نتوانست پاسخگوى تضادها باشد. انقلاب 57 ايران هم شكست خود چون سراسر از اشكال بود. بنابراين تكرار همانها بدون تحليل و شكافتن نقاط ضعف و قوتش چيزى جز شكست مجدد بهمراه نخواهد داشت. هرچند مى توانيم تمامى شكستهاى مبارزات توده ها را بگردان توطئه هاى امپرياليستى بياندازيم و خيال خود را راحت كنيم اما واقعيت چيز ديگرى خواهد بود كه با توجيحات ما تغيير نخواهد كرد.
جمعبندى
انفرادگرايى را تقديس نكنيم. هيچ كمونيست راستينى منفرد نيست و يا نمى تواند براى مدتى طولانى در انفراد بسر ببرد.
تشكل تنها راه درست مبارزه اى جدى است كه ديريازود بايد به پايش رفت. حتى اگر خودمان قادر به ايجادش نيستيم اما " انفراد" را تقديس نكنيم.
در طول تاريخ شكل استثمار عوض مى شود و بدنبال آن مبارزه هم اشكال گوناگونى بخود مىگيرد. نسلها عوض مى شوند و بدنبالش جهانبينى ها ، اخلاقيات و فرهنگها هم دستخوش تغيرات جدى مى شوند. بنابراين هر دوره اى فلسفه مبارزاتى خود را مى خواهد. همانطور كه رهبران بزرگ پرولتاريا عموما خود داراى فلسفه هاى مبارزاتى نوينى بودند و بواسطه همان توانستند جنبشهاى بزرگ توده اى را رهبرى كنند.
شايد حالا ديگر وظيفه منتقدان باشد كه پايه هاى تشكلى نوين ، جوان، پويا و خلاق را از بطن جنبشى فرتوت و خسته سازمان دهند.
بیست و پنجم شهریور 1385
Comments
 |