|
از دور صداى حبيب را مى شنيدم كه داشت به زمين و زمان فحش ميداد . شك نداشتم كه باز يه گند ديگه به چيزى زده و نمى تونه حلش كنه. هر وقت به خودش فحش ميداد و مى گفت " آخه به من الاغ بگو به تو چه" مى فهميدم كه در يك مشكل درست و حسابى گير كرده.
رفتم سراغش. قلم رنگ را كوبيده بود زمين و داشت به يه چيزى مثل بادكنك كه از زير رنگ ديوار بالا زده بود نگاه مى كرد. كمى بادكنك را ورانداز كردم و پرسيدم:
يعنى چشماى كورت اينو نديده بود كه روش همينطورى رنگ زدى؟
گفت: اصلا نفهميدم از كجا پيداش شد، صاف بود بخدا.
گفتم : بايد يه كاريش كنى اينطورى كه نميشه
با دست رنگى كله كچلش را خاراند و گفت: ميگى چكارش كنم؟
از دور ديدم " عباس كمونيست" داره نزديك ميشه. توى دلم گفتم باز اين پيداش شد كه بحث را به مانيفست كمونيست بكشونه. راستش اصلا حوصله اش را نداشتم و از همان دور بهش گفتم: رفيق كبير، لطفا بدون تحليل ديكتاتورى پرولتاريا اين مشكل را حل كن
نيشش باز شد. چند قطره رنگ روى شيشه عينكش نشسته بود. كمى بادكنك زير رنگ را نگاه كرد و گفت : چاره اش انقلابه
حبيب دهنش را كج كرد و گفت : ترو سر جد لنينت مسخره بازى درنيار
من گفتم: نگفتم؟ اين عباس اقا ديوانه شده رفته پى كارش
عباس گفت : به هر حال نظرم همينه، چاره كار فقط انقلابه
حبيب با مسخره به عباس گفت: باشه، شما برگرد سركارت ، ما دو تا با رفرم و راه هاى مسالمت آميز حلش مىكنيم
عباس سيگارش را آتش زد و روى سطل رنگ نشست و ما را نگاه كرد
به حبيب گفتم بايد با تيغ يه شكاف به بادكنك بندازيم كه بادش بخوابه بعدش صاف ميشه و روش رنگ مى زنيم
عباس از راه دور گفت : الاغهاى نازنين، تا زمانى كه زيربنا اشكال داره نمىتونيد روبنا را درست كنيد، هر كاريش كنيد بدتر مى شه
حبيب گفت : خفه
روى جاى تبله كرده را بريديم، همانطوريكه حبيب مى گفت صاف شد. روش رنگ زديم و يك دست شد. با نگاهى حاكى از پيروزى به عباس كمونيست نگاه كرديم
عباس بى تفاوت بود. گفت : زياد طول نميكشه كه مى بينيد دوباره ريده شده به روبناتون ، همون كه گفتم چاره كار انقلابه
جواب دادم : به همين خيال باش، ما بدون خون ريزى حلش كرديم
هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم قسمتى كه رنگ زده بوديم از هم باز شد و شكافش مثل لبى كه داره مىخنده به ما پوزخند زد
عباس كمونيست گفت : نگفتم؟
حبيب گفت : باز هم خفه
گفتم ، بايد اين قسمت را كامل ببريم ، بعدش يه كاغذ ديگه اندازه خودش مىچسبونيم و روش رنگ مى زنيم
حبيب گفت: دمت گرم، باريكلا
عباس گفت : باز هم نميشه خره، روبنا را نمىتونيد با وصله پينه زيربناش درستش كنيد، بايد اول زيربنا را بطور كامل درست كنى تا روبنا درست بشه و اين كار فقط با انقلاب امكان پذيره
حبيب گفت : الله و اكبر
گفتم : يعنى چى هى انقلاب انقلاب مى كنى؟ يعنى چكار كنيم؟
عباس گفت: هيچى چى، كل كاغذ اين قسمت را با يك عمل انقلابى و راديكال مى كنيم ، دوباره و با دقت كاغذ جديدى كه منشا كارگرى داشته باشه را مى چسبونيم و روش رنگ مى زنيم
حبيب رو بمن گفت : ولش كن بابا ديوانه هست . همانى كه گفتى بهتره
يه مربع از كاغذ را دراورديم، يه مربع ديگه از كاغذ نو چسبانديم سرجاش ، روش رنگ زديم و به هم تبريك گفتيم
عباس خونسرد و بى تفاوت داشت ما را نگاه مى كرد كه همين ما را مى ترساند . چندى نگذشت كه ديدم رنگ خشك شد و وصله اى كه ما درست كرده بوديم مثل تابلو راهنمايى رانندگى در وسط ديوار درخشيد
باز حبيب شروع به فحش دادن كرد و من فهميدم كه ديگه كارى از دستمون بر نمياد. لازم نبود اينو به عباس بگيم ، خودش پا شد ، لبخندى بما زد ، با حركتى انقلابى كاغذ را از بالا تا پايين جر داد، انداخت دور. زيرش را با دقت سمباده زد، كاغذ جديد را با ظرافت بديوار چسباند. رنگ زد و شد مثل ماه .
برس رنگ را بدست حبيب داد و گفت : نگفتم چاره كار انقلابه؟
و از اتاق بيرون رفت
سربلند نهم جون 2004
Comments
 |