امروز: پنجشنبه, ۰۴ اسفند ۱۳۹۰
 
  پنل گروهها / امکانات
 
facebook
سربلند: در ستايش اكتبر PDF چاپ نامه الکترونیک

باز هم در ايامى قرار گرفتيم كه نمى دانيم با آن چه كنيم. شايد بزرگداشتى ديگر و چند شعار و آرزو براى اينده اى بهتر. ولى ايا اين تمام كارى است كه مى توانيم كنيم؟ چرا پس اميدها و ارزوهايمان براى اكتبرى ديگر به ثمر نمى شيند؟ شايد علتش اين باشد كه به بزرگداشت گرفتن عادت كرديم. انقدر ياد از گذشته كرديم كه گذشته به امروزمان تبديل شده. ما ديگر عادت كرديم كه با گذشته مان زندگى كنيم.

 
سربلند: اسمولنى ، قلب انقلاب PDF چاپ نامه الکترونیک

حتما شما هم به كررات عكس بالا را ديده ايد. اين عكس محل استقرار انقلابيون اكتبر را نشان مى دهد  كه ساختمان " اسمولنى" خوانده مى شد.  در همين ساختمان  رهبران انقلاب اكتبر سخنرانى هاى بيشمار كردند و مهمترين تصميمات را براى اينده مردمشان گرفتند. به همين بهانه  قصد دارم كمى از " اسمولنى" بگويم. 

ميدانيد كه انقلاب شوروى در دو مرحله انجام شد. مرحله اول كه " بورژوا دمكراتيك" ناميده مى شد و طى آن حكومت سلطنته " تزار" برچيده شد و جايش را حكومتى متشكل از روشنفكران بورژوا  و بوروكراتيك گرفتند كه  " كرنسكى" در راس آن قرار داشت 

پس از سقوط تزار ساختمانهاى مختلف شهر  براى برگزارى شوراها و جلسات به اشغال كارگران و عموم مردم درآمده بود كه ساختمان " اسمولنى" در شمار همانها قرار داشت. به اسمولنى محل " سيرك مدرن" هم مى گفتند زيرا كه چند سالى بود در آنجا بخاطر دارا بودن سالن بزرگ، سيرك و نمايش هاى مهم انجام مى شد. اما بيشتر مردم آن جا را به نام " اسمولنى" مىشناختند.

پس از قيام فوريه ساختمان اسمولنى از سوى مردم به مركز " دفاع از قيام" و مبارزه با" ضد انقلاب" تبديل شده بود. از همان وقت بيشتر چهره هاى سرشناس انقلاب و قيام ، گذشته از اينكه به چه حزب سياسى وابسته باشند در آن محل گردهم مى آمدند. و به اين شكل ساختان اسمولنى  روزى عملا تبديل به كانون انقلاب در اكتبر شد.

حكومت بورژوايى كرنسكى  نه تنها نتوانست به وعده هاى خود ، حتى در حد استقرار دمكراسى و ازادى هاى اجتماعى وفا كند، بلكه دست به سركوب كسانى كه انقلاب را به ثمر رسانده بودند، يعنى كارگران و زحمتكشان و شوراهايشان .

در ماه اوريل همان سال كه لنين با قطارى به پطرزبورگ رسيده بود بمجرد پياده شدن از قطار و در سخنانى شعار " همه قدرت بدست شوراها" را سرداد و عملا  به كارگران فراخوان داد كه " حالا نوبت شماست" .

مرحله دوم انقلاب شوروى كه خصلتى سوسياليستى داشت پس از سخنان لنين در ماه آوريل شروع شده بود كه تمامى طرح ها و نقشه هاى مرحله دوم انقلاب در اسمولنى بررسى مى شد. بطوريكه از آن پس آن ساختمان از سوى توده ها براى جلوگيرى از تهاجم حكومت " كرونسكى" محافظت مى شد.

ساختمان اسمولنى علاوه بر سالن بزرگ در طبقه همكف، در طبقات بالاتر داراى تعدادى اتاق بود كه از چند ماه مانده به انقلاب محل سكونت كسانى مانند " تروتسكى، استالين، زينوويف ، كامنف " و چند شخصيت سياسى مطرح آن دوران شده بود. لنين  كماكان بطور مخفى در روستايى دور از شهر زندگى مى كرد كه تا انقلاب اكتبر چندين بار براى سخنرانى بطور ناگهانى به اسمولنى آمده بود و پس از پايان سخنانش بسرعت هم آنجا را ترك كرده بود.

اوايل سپتامبر دولت " كرنسكى " مانند همه حكومت هاى بورژوا كه در استانه سقوط هستند بيكباره مدافع حقوق ديگران شد و درخواست ايجاد پارلمانى متشكل از همه احزاب كرد. لنين بخوبى ميدانست كه اينها تنها حربه هايى است كه بورژوازى در نفس هاى آخرش به ان مى اويزد و به اسمولنى پيام داد كه "پارلمان را تحريم مى كنيم". در خواست تحريم از سوى لنين موجب واكنش منفى بسيارى شد. آنها اشكارا به لنين حمله و او را متهم به آنارشيست بودن مى كردند. بسيارى مانند زينوويف و كولينتاى چند سخنرانى شديد الحن بر عليه لنين انجام دادند . كولينتاى معتقد بود " قيام" در شرايط فعلى چيزى جز خودكشى دست جمعى نخواهد بود ( هر دو در استانه قيام به انقلاب پيوستند) . به اين ترتيب اكثريت حاضرين در اسمولنى خواهان لغو تحريم و  شركت در پالمان اعتلافى كرنسكى شدند تا اينكه " استالين و تروتسكى" ( براى اولين بار در تاريخ اين دو چهره در كنار يكديگر سخنرانى كردند) با سخنرانى تاثير گذارى شعار " تحريم پارلمان" را سر دادند كه توانستند ورق را به نفع لنين برگردانند. لنين هم از پناهگاهش نامه اى به اسمولنى فرستاد و نوشت " آفرين رفيق تروتسكى، آفرين رفيق استالين ، ما كماكان طرفدار تحريم دولت بورژوازى هستيم".

اوضاع هر چه به اكتبر نزديك تر مى شد انقلابى تر مى گشت. ديگر مدتها بود كه بدون وقفه از ساختمان اسمولنى صداى فرياد بگوش مى رسيد. صداى بحث هاى پايان ناپذير كه در تمامى ساعات شبانه روز بدون وقفه ادامه داشت.  كرنسكى كه خطر را در نوك بينى اش حس مىكرد از ترس پيوستن ارتش به انقلابيون  دستور حركت ارتش به خارج از شهر را صادر كرد و اسمولنى بلافاصه به مردم هشدار داد كه كرنسكى با تخليه شهر در صدد تسليم آن به اشغالگران است. اين اتفاق بهترين چيزى بود كه مىتوانست به نفع بلشويك ها تمام شود. لنين بسرعت در نامه اى درخواست كرد كه " براى حفظ شهر از خطر اشغال بيگانگان بايد كميته نظامى انقلابى ايجاد شود" . هوش و ذكاوت لنين باز هم از فرصت هاى طلايى استفاده كرد و بدين وسيله نطفه ارتش مسلحى در درون ساختمان اسمولنى بسته شد كه چند هفته بعد جمهورى شوراها را بنيان نهاد. نكته ظريف اينجا بود كه اقدام نظامى از سوى بلشويك ها فقط از سوى دولت  مورد مخالفت قرار نداشت، بلكه بسيارى از چپ ها و كمونيستها كه در احزاب ديگر بودند هم به همان اندازه مخالف اقدام نظامى بر عليه كرنسكى بودند كه بوخارين و كولنتاى از فعال ترين شخصيت ها در اين ارتباط بودند.

يكروز پس از ايجاد " كميته نظامى"  ، يعنى دهم اكتبر، لنين به اسمولنى آمد و در جلسه بلشويك ها شركت كرد ، او  در آنجا براى اولين بار و بطور مشخص درخواست " شروع قيام" را طرح كرد. رهبران حزب پس از شور با ده راى موافق و دو راى مخالف به " قيام" راى مثبت دادند. بلافاصله اولين " دفتر سياسى حزب" هم انتخاب شد كه لنين، استالين، تروتسكى، بوبنوف، سوكولينكوف و كامنف به عضويت آن درامدند. پس از پايان جلسه صداى سرود و غريو شادى از طبقات بالايى اسمولنى شروع شد در حالى كه بسيارى دقيقا نمى دانستند در آن بالا چه تصميماتى گرفته شده بود.

اسمولنى ديگر به محل تبادل اخبار و گزارشات تبديل شده بود. نمايندگان شوراهاى كارگرى و كارخانجات بطور دائم گزارشات خود را به آنجا مى اوردند و سالن مركزى آن بدون وقفه شاهد سخنرانى هاى گوناگون  بود. سوخانف در كتاب خاطراتش مى نويسد " ديگر همه ما شب و روز را از ياد برده بوديم. گوشهايمان از شدت شندين غريو فريادها گرفته بود. وقتى تروتسكى نوبت به خطابه پيدا مى كرد سالن جاى سوزن انداختن نداشت و فقط فرياد بود و فرياد".

جلسه مخفى بلشويك ها كه در طبقات بالاى ساختمان جريان داشت زمان انقلاب را " بيست اكتبر" تعيين كرده بود. دو نفر مخالف انقلاب ( زينوويف و كامنف) كه ديدند نمى توانند جلوى قيام را بگيرند به اعتراض اسمولنى را ترك كردند و به سمت روزنامه " گوركى " رفتند و تمام وقايع را در آنجا بطور علنى نوشتند و منتشر كردند. لنين آنقدر از اين حركت عصبانى شد كه دستور داد بلافاصله هر دو را از حزب اخراج كنند. اما  به خواست لنين توجهى نشد و استالين كه در آن زمان سردبير نشريه بلشويك بود بلافاصله تلاش كرد كه انان را دوباره به حزب برگردانده و تلاشى اشتى جويانه را شروع كرد كه حوادث و شتاب طوفانى انقلاب همه چيز را به فراموشى سپرد. آن دو نه تنها از حزب اخراج نشدند بلكه براى ده  سال در بالاترين منصب حزب حضور داشتند. لنين هم ديگر هيچوقت به آن روز اشاره اى نكرد.  اما تروتسكى در هفت سال بعد و زمانى كه اختلافاتش با حزب به اوج رسيده بود  تمام وقايع آن روز را در كتابى منتشر كرد.

بيستم اكتبر هم گذشت اما شرايط براى انقلاب مهيا نشد تا اينكه كرنسكى در 23 اكتبر  بناگه نشريه " رابوچى پوت ( راه كارگر) "  كه ارگان رسمى بلشويك ها بود را تعطيل و محل آن را " لاك و مهر " كرد. خبر كه به اسمولنى رسيد دختر كارگرى كه در آنجا حضور داشت از ميان جمعيت فرياد زد" حزب دستور بدهد خودمان لاك و مهر را مى شكنيم ، روزنامه را منتشر مى كنيم و مسلحانه از آن حفاظت مى كنيم". جمله دختر گمنام دهان به دهان به لنين رسيد و او هم گفت " اقدام كرنسكى به منزله شروع جنگ است. قيام را از همين فردا شروع كنيد" . خبر به اسمولنى رسيد، تروتسكى بلافاصله ارتش انقلاب را بسيج كرد. شبانگاه دوباره پيكى از جانب لنين آمد او نوشته كوتاهى در دست داشت كه اينچنين نوشته شده بود" همين امشب شروع كنيد، يا امشب ، يا هيچوقت ..... ايليچ" .

 انقلاب شروع شد.

ساختمان اسمولنى از آن پس مركز مهمترين تصميمات انقلاب شد. لنين از پناهگاهش خارج و به اسمولنى نقل مكان كرد و مراحل تسخير دژهاى دشمن در دورافتاده ترين نقاط روسيه را رهبرى كرد. از آن پس اين صداى لنين بود كه ديوارهاى اسمولنى را مى لرزاند. صداى مردى كه توانست با بينش عميق ، هوش سياسى سرشار و تيزبينى و جرات بى نظيرش  براى اولين بار در تاريخ بشر پرچمى كه رنگ آن برگرفته از رنگ خون قرنها سركوب طبقه كارگر بود بر خاك كشورى  كوبيده شود.

 

زنده باد انقلاب

زنده باد انقلاب

زنده باد انقلاب

 
سربلند: سرنوشت نيكلاى دوم ( تزار) پس از انقلاب اكتبر PDF چاپ نامه الکترونیک
روزى آناتول فرانس گفت " كاملترين انقلاب ، انقلابى است كه در آن آخرين پادشاه با روده هاى آخرين كشيش بدار آويخته شود " . هر چند اين جمله در خود طنزى قوى نهفته دارد اما او آگاهانه و يا ناآگاهانه به مهمترين واقعيت موجود مقابل سعادت بشر اشاره كرده بود. مذهب و استبداد. 

 

 نيكلاى دوم كه به تقليد از پيشينه گان خود در قرن هجدهم لقب " تزار " را بر خود نهاده بود آخرين عضو از خانواده " رومانف " ها بود  كه تومار زندگيش در پس انقلابى همه گير در هم پيچيده شد. لقب تزار براى اولين بار توسط " ايوان چهارم" كه از شدت جنايت به " ايوان مخوف " ملقب شده بود مورد استفاده قرار گرفته بود.

رومانف ها خاندانى بودند كه قرنها سرزمين روسيه را بمثابه ارثى الهى متعلق به خود دانسته و بر آن حكومت مى كردند. آنها در كاخ هاى افسانه اى خود زيست مىكردند و زالو وار از خون مليونها دهقان و كشاورز ارتزاق مى كردند. اما قرعه تاريخ به نيكلاى دوم اصابت كرده بود كه در طول سلطنت مستبدانه خود شاهد چندين انقلاب پى درپى باشد . در حقيقت تزار تنها خانوده رومانف ها بود كه هرگز فرصت پيدا نكرد مانند پيشينيان خود براحتى حكومت كند و در طول حكومتش بارها با چالش هاى جدى انقلابى و حتى خانوادگى و اخلاقى دست بگريبان بود.

 

بازى تاريخ بازى عجيبى است . بطوريكه گاهى نمى توان رابطه ديالكتيكى آن را توضيح داد.  تزار و پدرش هر دو توسط دو برادر مورد تهديد جدى قرار گرفته بودند. برادرانى از خانواده " ايليچ اوليانف"! . برادر بزرگتر بنام اكساندر  روزى با اسلحه اى به قصد ترور " الكساندر سوم  ( پدر تزار)" بسويش شليك كرد كه تيرش بخطا رفت و جانش را در همان راه باخت. برادر بزرگتر زمانى كه در مقابل جوخه تيرباران قرار گرفته بود شايد هرگز حدس نمى زد كه  دو دهه بعد برادر كوچكترش " ولاديمير" كه نام مستعار ( لنين) را داشت فرزند اكساندار سوم ، يعنى نيكلاى دوم ( تزار) را به گورستان تاريخ روانه كند.

 

برادر لنين در جنبش هاى ضد سلطنتى قرن هجدهم روسيه از فعالين گروه معروف " ناردونيك " ها بود. ناردونيك ها جنبشى بودند كه اعتقاد داشتند تنها راه  پيروزى بر استبداد و ديكتاتورى كشتن و ترور آنهاست. انها معتقد بودند كه با ترور هر ديكتاتور توده ها جسور تر و اميدوار تر مى شوند. لنين در همان زمان جوانى به نقد " ناردونيك " ها  رو اورد .

تزار براحتى سلطنت نكرد. او در مدت كوتاه حكومتش بارها به دست اندازهاى جدى افتاده بود. چه مشكلات اخلاقى كه معتمدش " راسپوتين" برايش براه انداخته بود و چه انقلابات و خيزشهاى عظيم توده اى و تحركات سازمانهاى زيرزمينى كمونيست  كه لحظه اى او را اسوده نگذاشت.

راسپوتين ديوانه و آدم ولگردى بود كه پياده در بيابانها حركت مى كرد. در راه  براى سير كردن شكمش به صومعه ها مى رفت و مدتى آنجا مى ماند. همين سبب شد عده اى تصور كنند كه او " مقدس " است. تصور احمقانه اى كه براى راسپوتين دوره اى از لذت و جلال و شكوه به ارمغان آورده بود. اما چطور پايش به كاخ تزار كشيده شد؟  همسر تزار از بيمارى " هموفيلى" رنج مى برد. كسى قادر به درمانش نبود و به جادو جنبل رو كرده بودند. راسپوتين را شناختند و بتصور اينكه بتواند همسر تزار( ويكتوريا)  را شفا دهد به كاخ آوردند. البته راسپوتين همه كار كرد جز شفا دادن.  او در سياست دخالت كرد، نقشه هاى جنگى ريخت ، دستور كشتن اين و آن را صادر كرد و در كنار تمام آنها مخفيانه وظيفه مردانگى تزار در مقابل ملكه را هم بعهده گرفته بود!! . سرانجام توسط چند تن از ژنرال هاى تزار ترور شد.

قيام شوراهاى كارگرى بترزبورگ در سال 1905  گردانه زندگى تزار را براى هميشه تغيير داد و از آن پس ديگر لحظه اى روى ارامش را بخود نديد تا اينكه در ماه مارس سال 1917 بدستور كميته مركزى حزب بلشويك بهمراه تمامى اعضاى خانواده اش تيرباران شد.

تزار كه در طى انقلاب فوريه 1917 و بقدرت رسيدن " كرنسكى" سقوط كرده بود در منطقه اى روستايى بنام " لگاترنى بورگ"  و در مركز روسيه در خانه اش توسط ارتش سرخ زندانى شده بود. با شروع حملات منسجم بازماندگان ارتش تزار و ملاكين و فئودالهاى خلع يد شده از منطقه جنوب ولگا اوضاع آن منطقه بحرانى شده بود. كل ارتش سرخ به دفاع از مرزها و درگير جنگ بود كه بيكباره با هجوم وسيع " سفيد " ها روبرو شدند كه به سمت محل زندگى تزار پيشروى مىكردند. دستور عقب نشينى مليشيا انقلاب رسيد و حزب كه نگران بود در مسير عقب نشينى تزار و خانواده اش بدست ضدانقلابيون برسند دستور تيرباران آنها را صادر كرد. تروتسكى كه در مناطق جنگى مشغول بود خيلى تلاش كرد كه جلوى اجراى حكم را بگيرد اما موفق نشد. تلاش تروتسكى براى جلوگيرى از اعدام تزار از اين زاويه نبود كه او با اعدام آنها مخالف بود. بلكه مدتها بود تروتسكى سوداى برقرارى دادگاه باشكوهى را در سر مىپروراند كه خودش در لباس دادستان و نماينده جمهورى شوروى با تزار روبرو شود تا بدين وسيله نامش براى ابد در تاريخ ماندگار شود! . اما روند مبارزه و تضادهاى پيش بينى نشده آن اين فرصت را هم از تزار و هم از تروتسكى دريغ كرد!

تزار در سال 1917 تيرباران شد و هشتاد سال بعد استخوانهاى پوسيده اش با جلال و جبروت و در اركسترى از بورژوازى تازه بقدرت رسيده شوروى در كليساى شهر پترز بورگ ( لنينگراد سابق !)  بخاك سپرده شد! كسى كه افتخار تاريخى بخاك سپردن پودر استخوانهاى  قاتل كمونيستها را بر عهده داشت " بوريس يلتسين " بود. او هم به وظيفه تاريخى خود كه همان خدمت به ارتجاع و سرمايه دارى توامان بود عمل كرد تا هميشه بياد داشته باشيم كه دست شستن از سوسياليسم و نوكرى براى امپرياليسم و سرمايه دارى  بالاترين افتخارش شايد تابوت كشى ارتجاع باشد !

زنده باد انقلاب اكتبر

 
سربلند: ده سال پس از انقلاب، جدال ياس و اميد PDF چاپ نامه الکترونیک

گرايشهاى متفاوت كمونيست در جهان  هركدام تاريخى را براى شكست انقلاب اكتبر اعلام مى كنند. گروهى چند ماه پس از انقلاب را شروع شكست  آن مى شناسند. برخى مرگ لنين را پايان انقلاب مى دانند. و گروهى ديگر مرگ استالين و بقدرت رسيدن خروشچف را پايانى بر انقلاب اكتبر و احيا سرمايه دارى مى دانند.  علت اين تفاوتها عمدتا به وقايع ده سال پس از انقلاب برمى گردد. يعنى از سال 1917 تا 1927 كه حزب كمونيست تصفيه هاى خود را رسما شروع كرد. از همين رو بررسى دقيق اتفاقاتى كه در آن ده سال گذشت مىتواند درسها و تجارب گرانقيمتى را با خود بهمراه داشته باشد.

بدون شك سير وقايع و مبارزه نفس گير ايدئولوژيكى كه حزب در آن دهه بخود ديده بود آنقدر پرزاويه و پيچيده است كه نمى توان در چند ده جلد هم به آن پرداخت، بلكه براى شناختن فضاى آن دوران و داورى بر آنچه كه گذشت بايستى بسيار مطالعه كرد. تاريخهاى انقلاب كه از سوى تعداد بيشمارى روايت شده است هر كدام زوايايى از ان دوران را نشان مىدهد. تقريبا تمامى كسانى كه به نحوى درگير انقلاب بودند دست به انتشار كتبهاى تاريخى و تحليلى از آن دوران زدند و نوشته ها و اسناد بيشمارى از آن موجود است. بهمين علت بررسى دقيق آنچه كه در آن ايام رخ داد بهيچ عنوان در حوصله چنين مقاله اى نيست. از همين رو در ادامه بصورت تيتر وار و خلاصه به رئوس مهمترينشان مىپردازم تا انگيزه اى براى پى گيرى بيشتر از سوى دوستانى شود كه علاقمندند بطور جدى تر از پيشنه مبارزات طبقه كارگر در دنيا براى فرداى خود بهره گيرند.

 

انقلاب در كمال شگفتى در منطقه اى بوقوع پيوسته بود كه كمترين احتمالى از آن نمى رفت. كشورى  براى سوسياليسم دست به انقلاب زده بود كه در هيچ كدام از معيارها و شاخص هايى كه ماركس و انگلس براى انقلاب برشمرده بودند نمى گنجيد. كشورى پهناور و بسيار پراكنده كه هر گوشه اش قوم و ملتى زندگى مى كرد. كشورى كه طبقه كارگر در آن بيشتر يك افسانه بود تا واقعيتى موجود. كشورى كه بويى از صنعت در آن نيامده بود و در بدوى ترين شكل توليد قرار داشت. كشورى كه سرمايه اش بيست و چند مليون زمين كشاورزى پراكنده بود.  كشورى كه هنوز به شكل عميقى با فئوداليسم چه در زيربنا و چه در روبنا دست و پنجه نرم مىكرد. كشورى كه مذهب در آن قدمتى ديرينه داشت و بخشى از زندگى توده ها بود. در منطقه اى به اين مشخصات پرچم سرخ كمونيسم برافراشته شد و بهمين خاطر قابل درك بود كه سوسياليسم در محلى با ان ويژه گى به تناقضاتى بربخورد كه براى حل هر كدامش جدالى سخت و نفس گير نياز داشت.

آنچيزى كه توده ها را به انقلاب كشانيده بود تنها و تنها ظلم و ستمى بود كه از سيستم موجود مى بردند . بنابراين دگرگون كردن سيستم به طور اتوماتيك و جدا از خواسته هر گروه و دسته اى در ميان توده ها وجود داشت، تنها چيزى كه مى ماند همان " علم انقلاب" بود كه مردم از فقدانش زجر مى بردند.

ماركس و انگلس در تلاشى سخت پرده از " راز استثمار" برداشته بودند و تنها چگونگى رسيدن به آن بود كه مورد مناقشه آنها قرار داشت. ماركس در حالى مى گفت كه " فلاسفه تا بحال جهان را تعريف كردند و وظيفه ما تغيير آن است" كه خودش هم راه دقيقى براى تغيير نمىشناخت و عمدتا بر يكسرى تز ها و تئورى هايى بسنده مى كرد كه از تنها انقلاب شكست خورده دوره زندگيش( كمون پاريس) برداشت كرده بود.  در حقيقت ماركس همه چيز به طبقه كارگر داده بود الا نقشه دقيق انقلاب را ، و اين " لنين " بود كه براى اولين بار در تاريخ جهان دست به انقلاب زده بود.

 لنين چيز زيادى براى انقلاب در دست نداشت . هنوز بسيارى از اثار ماركس ترجمه و منتشر نشده بود و حدود سى جلد از 148 كتابى كه ماركس نگاشته بود در دست روشنفكران مىچرخيد. پس لنين دو راه بيشتر پيش رو نداشت. يا اينكه قيد انقلاب را بزند تا به " ارتداد از اصول ماركسيسم" متهم نشود ، و يا اينكه با بكار بردن از حداكثر آموخته هاى ماركسيستى و با درك و بينش خودش دست به شروع انقلاب در روسيه بزند. و لنين راه دوم را انتخاب كرد.

 

با اين مقدمه شايد بتوانيم بفهميم كه انقلاب كردن در چنين شرايطى چه مشكلاتى را با خود بهمراه مى اورد. مشكلاتى كه عموما زمانى نمود پيدا مى كند كه انقلاب به ثمر رسيده باشد. چرا كه انقلاب كردن يك چيز است و حفظ و رهبرى كردنش چيز ديگر. از همين رو بلافاصله پس از انقلاب رهبران با پديده هايى روبرو شدند كه شايد از قبل فكرش را هم نمى كردند. چرا كه در دست آنها هيچ الگو ومدلى وجود نداشت كه بتوانند حداقل درسى از ان بگيرند. پس براى حل هر كدام از مشكلات ناچار شدند گاهى به آزمون و خطا دست بزنند و يا حتى پا بر اصولى بگذارند كه زمانى شعارش را مىدادند.

مثلا يكى از درسهاى اوليه ماركسيست اين است كه براى رسيدن به سوسياليسم در درجه اول بايد ارتش را برچيد تا  آنهمه نيروى انسانى كه در خدمت جنگ زمان مىگذارند را به چرخه توليد بازگرداند. اما ايا انقلاب اكتبر مىتوانست ارتش را برچيند؟ آنها نه تنها ارتش را ملغى نكردند بلكه از هفتصد هزار نفر به پنج مليون افزايشش دادند. ايا كار ديگرى مىشد كرد؟ ايا درحالى كه نيروهاى ضد انقلاب و بازماندگان تزار و هزاران ملاك و فئودال تا پاى جان خود بر عليه انقلاب مىجنگيدند مىشد ارتش را به خانه ها فرستاد؟ ايا در پى حمله متحدانه 14 كشور از سه طرف به خاك شوروى مىشد ارتش را منحل كرد؟. بنابراين ماركس هم در دوره خودش نتوانست واقعيتها و خطراتى كه انقلاب را تهديد مىكند را ببيند. همين نكات كوچك و بزرگ عملا قبح پا گذاشتن بروى برخى از تعاليم ماركسيستى را شكست. هرچند كه امروز پس از گذشت يكقرن از انقلاب اكتبر بسيارى همينها را چماقى بر سر لنين كرده اند. آنها تاريخ را از جايى تعريف مىكنند كه ما نتوانيم خود را در آن حس كنيم.

 

كشور در دست انقلابيون بود و حالا بايد به تمام وعده هايى كه به توده ها داده بودند عمل كنند. اما چگونه؟ آيا يك فرد انقلابى كه در راه پيروزى مردمش جان خود را فدا مىكند خواهد توانست اقتصاد آنها را ترميم كند؟ مردم انقلاب كرده بودند كه از فقر و مكنت آزاد شوند اما چه كسانى مىتوانستند در اين مسير جديد كمكشان كنند. مىتوان با شعار، جانفشانى و فرياد و اسلحه انقلابى را به ثمر رساند اما با همان شيوه نمىتوان وضع معشيتى مردم را هم اصلاح كرد. اين اولين تناقضى بود كه روبروى انقلاب قرار گرفته بود. هنوز يكسال از عمر انقلاب نگذشته بود كه توده  ها ديدند بمراتب فقير تر از گذشته شدند. اشفتگى و نابسامانى تمام حيات اقتصادى جامعه را گرفته بود. زمينهاى بى صاحب، اشغال و مصادره هاى ناگهانى و خودانگيخته. بر باد رفتن نقشه هاى توليد و فرار كردن متخصصين از كشور. همه اينها سبب شده بود كه توده هاى انقلاب كرده با حيرت به گونى خالى سيب زمينى در گوشه انبارى شان نگاه كنند. براى آنها انقلاب نه در پرچم معنى پيدا مىكرد و نه در سرود و مشت هوا كردنها، بلكه انقلاب براى آنان تنها و تنها در اندازه برآمدگى كيسه سيب زمينى بود كه تبلور پيدا مىكرد، همان  كيسه هاى خالى كه بشكل ياس آورى در گوشه انبارى ها مانند جسدى نفرت انگيز افتاده بود ند.

نتيجه اين اوضاع به شورش هاى متعددى منتهى شد كه براى خاموش كردن هر كدام از آنها هزاران ساعت سخنرانى و مليونها صفحه كاغذ منتشر شد. انقلاب به هر شكل ممكنه بايد به وضعيت معشيتى مردم مىرسيد وگرنه همان توده هايى كه انقلاب را به ثمر رسانده بودند قادر بودند رهبران را قطعه قطعه كنند. اينجا بود كه لنين باز هم ناچار شد دست به تاكتيكهايى بزند كه خلاف ماركسيسم بود. طرح " نپ" از مهمترين آنها بود. طرحى كه مالكيت خصوصى را به مقدارى محدود آزاد كرد وبطور موقت  دست از اشتراكى كردن ابزار توليد برداشت. اين تاكتيك توانست مشكلات را بطور معجزه اسايى حل كند. در همين مقطع بود كه انقلاب فهميد شعارهاى سوسياليستى چيزى نيستند كه بتوان يكشبه آن را به اجرا دراورد. سوسياليسم يك پروسه است كه بايد به ارامى و همراه با كار عظيم فرهنگى پيش برده شود. طرح " نپ" اين فرصت را به انقلاب داد . اما باز با مشكل ديگرى روبرو شده بودند. مشكل چپ هاى افراطى و مردان انقلابى كه به چشم خود مىديدند انقلاب از اصولش منحرف شده،  بنابراين سيل مخالفت با لنين شروع شد. هر نشريه اى شروع به چاپ مقالاتى كرد كه همه در آن فرياد مىزدند " وا مصيبتا، سوسياليسم نيامده عقب نشست" ! . و بدين سان جنگ نفس گير ايدئولوژيكى  شروع شد كه براى ده سال ادامه پيدا كرد.

 

مسئله شوراها و حزب هم يكى ديگر از مجادلات مهمى بود كه از آنزمان شروع و تا به امروز ادامه دارد. قدرت بدست شوراها  يا حزب؟

لنين باوجوديكه در اوريل شعار " همه قدرت به شوراها" را سرداده بود اما قدرت را به حزب منتقل كرد و تا جايى پيش رفت كه براى مدتى  شوراها را منحل كرد. همين مسئله كافى بود كه مليونها فحش و ناسزا و اتهام بسويش سرازير شود اما واقعيت چيز ديگرى بود. انقلاب بايد حفظ مىشد و چه كسى قدرت حفظش را داشت؟ شوراهايى كه گروه هاى بسيارى از راست ها و اكونوميستها و حتى مرتجعين در آن لانه كرده بودند قادر به حفظ انقلاب بودند؟ مگر شوراها انقلاب كرده بودند كه بتوانند كشور را حفظ كنند؟ خير، انقلاب به رهبرى بدون منازع بلشويك ها بود كه پيروز شد . در همان ايام هم بسيارى از تشكل هاى كارگرى و رهبرانشان مخالف انقلاب و موافق شركت در پارلمان كرنسكى بودند. درحالى كه اين حزب بلشويك بود توانست انقلاب را به سرانجام برساند. با اين حساب ايا شعار " همه قدرت به دست شوراها" مىتوانست عملى شود؟ اگر هم عملى مىشد پس تكليف " ديكتاتورى پرولتاريا" به كجا مىكشيد؟ بنابراين لنين به تنها راه  ممكنه رو اورد كه همان قدرت گيرى حزب براى تثبيت انقلاب بود كه پس از دوره اى دوباره قدرت را به شوراها بازگردانيد. به هر حال اين بحث تا امروز هم ادامه دارد.

 

بحث ديكتاتورى پرولتاريا و بكار گيرى آن در ساختمان سوسياليسم و همچنين ساختار حزب و مسئله " سانتراليسم دمكراتيك" از ديگر مقولاتى بود كه بيش از يك دهه تمامى تحولات پس از انقلاب را تحث تاثير خود قرار داده بود. به هر رو جامعه از گرايشات گوناگونى تشكيل شده كه هر كدام خواسته هاى خود را طلب مىكنند اما  اين گرايشات در درون حزب چه شكلى پيدا مىكنند؟ بدون ترديد هر حزبى كه بر امده از بطن جامعه باشد تضادهاى جامعه را در درون خود متبلور مىكند ولى نكته ظريف اينجاست كه با آن چگونه بايد برخورد شود؟

لنين بدرستى اصل " مركزيت دمكراتيك" را كليد حل نهايى آن مىدانست . او معتقد بود حزب بايد انتقادات را بشنود و با آن با تحمل برخورد كند اما نكته مهمى كه او بر سرش بسيار پافشارى مىكرد اين بود كه انتقادات و مبارزات درون حزبى نبايد در نهايت منجر به تشكيل " حزب در حزب" شود. بعبارتى ديگر پكپارچگى حزب بايد حفاظت شود. لنين بر همين پايه  دو سال پس از انقلاب " ايجاد هرگونه دسته بندى در درون حزب را ممنوع اعلام كرد. همين ممنوعيت در سالهاى بعد مسايل زيادى را با خود بهمراه آورد . بخصوص در سالهاى 1926 تا 1927 كه اوج مبارزات درون حزب بود. در همان زمان هم گرايشات و دسته بندى هاى مختلف مانند گروه زينوييف و تروتسكى در نهايت مجبور شدند كه گروه هاى خود را منحل اعلام كنند تا از اين اصل لنينيستى تخطى نكرده باشند. البته مسئله جالبتر اينجا بود كه همين اقايان از ان رو دسته هاى خود را منحل كردند كه در زمان لنين با تمام قدرت به دفاع از عملكرد لنين مبنى بر ممنوعيت ايجاد فراكسيون در درون حزب پرداخته بودند.

 

بحث خشونت و ميزان استفاده از آن هم از جمله مواردى بود كه از اولين روز انقلاب شروع و تا سى سال ادامه پيدا كرد. بلافاصله پس از انقلاب اكتبر حزب بلشويك دستور " لغو حكم اعدام " را در دستور كار خود قرار داد. تنها كسى كه قاطعانه با " لغو حكم اعدام " مخالفت كرد لنين بود. ديگر اعضاى بلشويك ها همگى خلاف لنين اعتقاد داشتند. تحليل لنين بر اين پايه بود كه ما قادر نيستيم اينده را از همين الان پيش بينى كنيم و روند مبارزه طبقاتى در نهايت نشان خواهد داد كه بايد اينگونه مجازاتها را لغو كنيم يا خير. اما ديگر اعضاى حزب تصور مىكردند كه با انقلاب همه چيز به خير و خوشى خاتمه پيدا خواهد كرد و از همين رو با لنين به مخالفت پرداختند. در هر حال لنين اصرار بيشترى نكرد و قرار شد در كنگره آتى حزب اين مسئله به صورت قانونى بررسى شود. اما هنوز به كنگره نرسيده بودند كه با چشم خود ديدند جدال اصلى با بورژوازى و ضد انقلاب تازه شروع شده . آنها به قصد نابودى انقلاب و طبقه كارگر آمده بودند و طبقه هم نمىتوانست مسيح وار صورتش را در اختيارشان قرار دهد. يكى از كسانى كه بشدت شعار " لغو حكم اعدام " را سر مىداد تروتسكى بود. و اما همو بزرگترين و بيشترين تعداد را به جوخه هاى اعدام سپرد!

تروتسكى در زمان فرماندهى ارتش سرخ به چنان بىرحمى رو ىاورده بود كه بسيارى قطار حامل او ( او دو سال در يك قطار و بطور متحرك زندگى كرد) را " قطار مرگ " لقب داده بودند. براى او هر سربازى كه نشانى از خيانت در او باشد به مرگ محكوم مىشد. او در تيرباران ضد انقلابيون و خائنين بدون كمترين ترديدى عمل مىكرد. تروتسكى حتى پا را فراتر گذارده و دستور داده بود كه مشخصات كليه فاميل و خانواده هاى سربازان را هم جمع آورى كنند تا كسى از ترس بخطر افتادن جان خانواده اش جرات خيانت نداشته باشد. تروتسكى در عين بهت و ناباورى سه " كميسر خلق" را به جرم خيانت بطور صحرايى دادگاهى و تيرباران كرد كه به همين علت بسرعت به لنينگراد فراخوانده شد و مورد ماخذه شديد حزب قرار گرفت . البته او ادعا مىكرد كه تنها يك كميسر خلق را اعدام كرده بود.

اوضاع به شكلى پيش مىرفت كه همانها از ياد برده بودند كه تا يكسال قبل چگونه سنگ " لغو حكم اعدام " را بر سينه مىزدند. اما بايد به چشم خود مىديدند كه در دوران پس از انقلاب هر نرمش و انعطاف غير موجهى منجر به نابودى قرنها تلاش طبقه مىشد. طنز تاريخ همواره گواه بر اين بوده كه مدافعان لغو خشونت و اعدام ، خودشان در موارد مقتضى هزاران بار خشن تر عمل خواهند كرد.  

در سال 1921 اتحاد جماهير شوروى در حالى  لغو حكم اعدام را در دستور كار قرار داد و رسما تصويب كردكه آن را مراعات نكرد. اين جدل هم تا به امروز ادامه دارد.

 

ده سال پس از انقلاب دوره عجيبى بود كه بايد آن را بدقت مطالعه كرد. آن همه صف بندى ها ، فراكسيونها و گروه بندى هاى مختلف هر كدام در درون خود صدها تجربه نهفته دارند. كنگره هاى حزب در آن ده سال سرشار از آموختنى است. تمام آن سخنرانى هاى آتشين  و مبارزاتى كه گاهى علنا به خشونت مىكشيد امروز پس از صد سال مىتواند مورد بررسى مجدد قرار بگيرد.

مشكل مهم ديگرى پس از مرگ لنين بروز كرد. از ان زمان بود كه دسته هاى مختلف هركدام خود را " لنينيست تر" از ديگرى مىدانست. از همانجا بود كه " روايت " ها جاى خود را به نظرات مكتوب لنين داد كه همين سبب آشفتگى هاى بيشمارى در تصميمات حزب مىشد. تا جايى كه حزب عملا با صدرو بخشنامه اى طرح روايت هاى شفاهى از لنين را ممنوع كرد. اين ممنوعيت بيشتر از همه شامل كروپسكايا ( بيوه لنين) مىشد كه با ارائه نقل قولهاى جنجالى از لنين اشفتگى را در مبارزات درون حزبى دامن مىزد. كروپسكايا در مجادالات حزب بارها به دسته هاى مختلفى گرايش پيدا كرد. زمانى به " تروتسكيستها " گرويده بود و با اوردن نقل قول هاى خصوصى از لنين در مورد تروتسكى بارها به حمايتش شتافت. اما در اواخر سال 1926 كه تروتسكى در ميان توده ها كاملا بى ابرو شده بود و يارانش از اطرافش پراكنده شدند كروپسكايا هم در سخنرانى در كنگره چهاردهم كمينترن به شدت بر عليه تروتسكيم و حركات تفرقه جويانه و ضد انقلابى تروتسكى مقابله كرد.

 

 

مطالبى كه در بالا اشاره شد بخشى از مسايل مهم كليدى بودند كه بمدت ده سال فضاى پس از انقلاب را اسير خود كرده بود. حزب در آن ده سال جلاى تازه اى پيدا كرد و توانست بسيارى از انحرافات را از خود دور كند. در سال 1927 تروتسكى به عنوان مركز اصلى فتنه ، اشوب و تفرقه به " الماتا" تبعيد شد. جالب اينجاست كه تروتسكى در حالى كه مدام نقش سركوب شده را بازى مىكرد اما تا آخرين روز حضورش در شوروى در تمامى جلسات دفتر سياسى و كميته مركزى حزب شركت داشت. مشكل بزرگ تروتسكى در غرور و جاه طلبى بى حد و اندازه اش بود. او تصور مىكرد مىتواند به قدرت كلام و قلمش تمام نظرياتش را به كرسى بنشاند و بر جايگاه لنين تكيه زند. اما ده سال مبارزه علنى درون حزب عملا توده ها و كارگران را هم به آن درجه از اگاهى رسانده بود كه كشور پهناور شوروى يكپارچه به محكوميت او و ياران اندكش بپردازند. او در كمال احترام از خاك سرخ كارگران رانده شد تا براى چندين سال ديگر اينبار در كسوت يك ضد انقلاب بر عليه انقلابى كه روزى خودش يكى از رهبرانش بود عمل كند. او پس از تبعيد دست به همان كارهايى زد كه روزى در لباس فرمانده ارتش سرخ مشابهش را بدون درنگ به مرگ محكوم مىكرد. تروتسكى در نهايت قربانى خشونتى شد كه روزى خودش آن را تقديس مىكرد. اما شايد هرگز باور نمىكرد كه پس از هفتاد سال عده اى مدعى ادامه راهش شوند. چرا كه تاريخ بسرعت از خاطره ها محو مىشود. دنيا حافظه تاريخى ندارد و زير ضرب تبليغات و جعليات قبل از اينكه بتوان تصورش را كرد گذشته را فراموش خواهند كرد.

 

انقلاب اكتبر با تمام فراز و نشيبهايش ادامه داد و توانست بسيارى از اهدافش را محقق كند. انقلاب شوروى سرانجام به شكست انجاميد، همانطوريكه انقلاب چين شكست خورد ، همانگونه كه قيام مردم ما در سال 1357 به شكست انجاميد اما تمام اينها سبب رسيدن به نقطه مقابل انقلاب نخواهد شد. چرا كه براى تغيير اين دنياى نابرابر بسياربايد تلاش كرد. در اين راه بارها شكست خواهيم خورد و دوباره قامت راست خواهيم كرد. راهى كه سوسياليسم در پيش دارد راهى بسيار سخت و طولانى است. شايد هيچكدام از ما نتوانيم در عمر خود نتيجه مبارزاتمان را به چشم ببينيم . اما مهم نيست، چرا كه هر كدام از ما به عنوان يك انسان آگاه  و متعهد به خلق وظيفه داريم در طول عمرمان سوسياليسم را تنها يك قدم به جلو ببريم. اين تنها وظيفه ماست . روزى خواهد رسيد كه فرزندانمان در دنيايى بدور از ظلم و ستم و نابرابرى با افتخار از ما ياد خواهند كرد. همانگونه كه ما امروز با افتخار از لنين ياد مىكنيم.  

 زنده باد اكتبر سرخ

سربلند21 اكتبر 2005

 
سربلند: مختصرى در مورد مفهوم انحلال طلبى PDF چاپ نامه الکترونیک

سالهاست ميبينيم و ميخوانيم واژه " انحلال طلب" بر عليه آن كسانى بكار گرفته ميشود  كه بر گروه ها و سازمانهاى موجود انتقاد داشته ، و يا حتى اعتقاد دارند حضور اينهمه حزب و سازمان كمونيستى نه تنها سبب تشكل نميشوند ، بلكه خودشان يكى از عوامل اصلى تشتت و پراكندگى هستند.

 

سالهاست برخى بر موج كم اگاهى ديگران سوار شده  و اتهام " انحلال طلبى" را در حالى بروى منتقدين باريدند كه هرگز تعريف دقيقى از آن ارائه ندادند. چون  آنها بخوبى مىدانستند كه تعريف ظاهرى " انحلال طلبى"و وارونه نشان دادنش  ، آنقدر جدابيت داشت كه عده اى ناآگاه را بر عليه منتقدين گروه هاى موجود، سازمان دهند . پس داستان را وارونه تعريف كردند و توضيح ندادند كه " انحلال طلبى" نه در معنى مخالفت با برخى احزاب سياسى، بلكه حاصل مبارزه گسترده ايدئولوژيكى بود كه در دوره " حزب سوسيال دمكراسى" و از سوى لنين دنبال مىشد.

 

 لنين به كسانى انحلال طلب مىگفت كه قصد شكستن قرار هاى حزبى و سوق دادن  يك حزب مخفى را به تشكيلاتى علنى و دمكرات را دارند.

لنين مىنويسد" انحلال طلبى عبارت است از تلاش قسمتى از روشنفكران حزبى براى انحلال سازمان موجود حزب و تبديل آن بهر قيمتى كه شده بيك تجمع بىشكل و محدود ساختن آن در چهارديوار فعاليت علنى ، قانونيت و موجوديت اشكار ، ولو اينكه اين علنى بودن بقيمت استنكاف اشكار از برنامه، تاكتيك و سنت هاى پيشين حزب تمام شود"

( لنين. مسائل مورد مشاجره. حزب اشكار و ماركسيستها. قرار سال 1908) (اثار منتخب، جلد دوم، فارسى، صفحه 256)

 

 اما هيچ كسى نيامد اين توضيح را براى ديگران بدهد. كسى نگفت كه مخالفت با بسيارى از تشكيلاتهاى موجود به معنى " انحلال طلبى" نيست، چرا كه بسيارى شاهد بودند بيشتر منتقدين گروه هاى موجود اما  بيشترين تلاش را در تفهيم ضرورت " تشكل " انجام داده  و بخصوص يكى از مدافعين هميشگى " حزب و تحزب " بودند.  اما آنان كه منافعشان  نه با توده هاى مردم، بلكه به فرقه هايشان گره خورده بود همواره اصل موضوع را وارونه جلوه دادند. آنها در حاليكه كوچكترين روزنه و منفذى را براى پىگيرى يك مبارزه ايدئولوژيك صحيح درون خود باز نگذاشته بودند كه  به ديگران وعده مىدادند  مبارزه شان را در چهارچوب گروه هايشان پى بگيرند، اما بسيارى از اعضا و هواداران جريانات مختلف به تجربه ديدند كه اين مبارزه در درون آنها امكان پذير نيست و راهى جز خروج برايشان متصور نبود. بعبارتى ديگر بسيارى از همين احزاب، تشكل ها و گروه هاى سياسى بودند كه با " سكتاريسم و دگماتيسم" لجام گسيخته خود مروج " انحلال طلبى " ( با تعريف خودشان )  درون جنبش شدند و نه يكى دوسايت اينترنتى و چند نويسنده. كمااينكه همين امروز به انتشارات و نشريات احزاب موجود نگاهى كنيد ، هيچ نشانى از يك مبارزه ايدئولوژيك در آنها نخواهيد ديد. چند سال مىگذرد كه شاهد يك " انتقاد از خود" در درون احزاب موجود نبوديد؟ يعنى در تمام اين سه دهه كه گذشت هر آنچه كه انجام گرفت درست بود؟ كداميك از جريانات سياسى موجود " سانتراليسم دمكراتيك" را به معنى كلمه آن در درون خود پى گرفتند؟  ايا هرگز ديده ايد كه همان احزاب دفترى را بگشايند و ديگران را ، چه اعضا و چه ديگر توده هاى مردم را به يك بحث ايدئولوژيك فراخوان دهند؟ خب ، با اين اوصاف طبيعى است كه ضرورت اين مبارزه ايجاب كند كه تريبونهايى در قالب سايت و نشريه براى پيگيرى اين مهم بوجود بياييد كه استقبال مخاطلبين از آن هم نشان دهنده همين امر است كه اين مبارزه وجود دارد و دير يا زود احزاب موجود چاره اى ندارند جز اينكه  روزنه هاى مسدودشان براى پىگيرى اين جدال بگشايند.

 

شما تصور كنيد كه اگر هر گونه مخالفت با خط نادرست درون احزاب موجود" انحلال طلبى" جلوه داده شود پس راه دوم براى مبارزه بر خط اصولى چيست؟ از كدام طريق؟ با كدام ابزار و كدام روزنه؟

كشور ايران به تنهايى به اندازه تمام كشورهاى خاورميانه حزب و تشكل و گروه سياسى دارد. هر چهار نفر يك اساسنامه و برنامه نوشتند و ادعاى حزب كردند ، همه هم خود را " حزب طراز نوين طبقه كارگر" معرفى مىكنند. هيچكدام هم خود را كمتر از بلشويك ها نمىدانند، همه هم خود را وارثين برحق ماركس و لنين و مائو معرفى مىكنند. اما براستى اگر اينچنين بود پس چرا اينقدر تفرقه و تشتت؟ چطور مىشود اينهمه جريان سياسى و تشكل يك ادعا را داشته و همه از يك منبع الهام بگيرند اما نتوانند بر سر حداقل ها با يكديگر گفتگو كنند كه اتحاد پيش كششان.! و حالا اين وسط تكليف آنانى كه در اين اشفته بازار فرقه هاى چند نفره و فاميلى قرار دارند چيست؟ كدام جريان سياسى برحق است؟ و كداميك حق دارد مخالف خود را انحلال طلب بنامد؟ تصور كنيد كه وقتى معلوم نيست كدام گروه سياسى درست مىگويد پس به همين منوال معلوم هم نيست كه " انحلال طلب" كيست.! چرا كه هر گروهى مىتواند جداشدن كسى از سازمانى و پيوستنش به خود را اوج درايت انقلابى تعريف كرده و از سوى ديگر سازمانى كه عضوش را از دست داده او را به انحلال طلبى متهم كند. مىبيند كه چقدر مفتضاحانه " واژه ها و مفاهيم " را به بازى گرفتند؟! 

 

در پايان

لنين در طول زندگيش بارها و بارها احزاب و سازمانهاى مختلفى را تاسيس كرد كه چندى بعد در راه اهداف انقلاب و نقشه اى كه در سر ميپرورانيد آنها را منحل كرده و سازمان جديدى را بوجود آورد. چون لنين هيچگاه شيفته هيچ آرم و پلاكارد و نام سازمانى نشد و همه چيز برايش  در كنار يك كلمه معنى ميداد ، " انقلاب" .

 

طبقه كارگر بدون " حزبش" هيچ است. تنها راه  پيروزى مبارزات طبقه درتشكيلات منسجم حزبى، مخفى و راديكال امكان پذير است و نه به هيچ شكل ديگرى. سنديكاها ، اتحاديه ها و تشكل هاى كارگرى علنى كه در چهارچوب قوانين موجود فعاليت مىكنند ، هراندازه كه نام " مستقل" را برخورد بگذارند اما باز هم همان قوانين موجود است كه چهارچوب مبارزه شان را تعيين مىكند. بنابراين براى رهايى طبقه كارگر فقط و فقط يك ابزار وجود خواهد داشت و آنهم چيزى نيست جز يك تشكل و حزبى پولادين كه خود را مقيد به هيچ يك قوانين بورژوايى ندانسته و " كسب قدرت سياسى" كه شيوه " قهر اميز" به آن تحميل شده است را در دستور كار اوليه خود قرار دهد.

انحلال طلبى اصولا چيزى نيست جز تلاش براى " قانونى" كردن احزاب  راديكال . و به اين معنى نيست كه  هركسى با حزب و گروهى اختلاف نظر داشته باشد انحلال طلب خوانده شود.

انحلال طلبى " چماقى" نيست كه بتوان ان را مرتب بر دهان منتقدين كوبيد كه بسيارى از منتقدان خود به ضرورت " وحدت و تشكيلات" براى پيشبرد مبارزه معتقدند

نمىتوان به منتقدى كه ضرورت ايجاد " احزابى تازه و سازماندهى نوين" را خاطر نشان مىكند " انحلال طلب " گفت

 
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 13
 
اعتراض حق شماست !!...........اعتراض حق شماست !!......اعتراض حق شماست !!